همچنان به آب عشق می ورزم و ....
* من با همه دنیا در آشتی و آرامشم، به همگان عشق می ورزم و همگان به من عشق می ورزند. * زندگی سبزترین واژه است و رسالت ما در این جهان، همچون بارانی است که بر دشت زندگی می بارد و به آن طراوت می بخشد. * دارد باران می بارد، به پاس این همه طراوت یک دقیقه چترهایمان را ببندیم. * من در احاطه نور خدا هستم که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند. * چون با آن یگانه جدایی ناپذیر همراهم پس با عشق و خوشبختی جدایی ناپذیر خود نیز همراهم. * در درونم سرزمینی کشف نشده است که هم اکنون بر من آشکار خواهد شد. * زندگی کابوس نیست، لذت است، لذت دیدار یک درخت، یک نور تابیده از سقف آسمان، یک نگاه پرتاب شده به بیرون پنجره. *** و.... با نگاه آرامت نامهربانی هایم را می بینی و همچنان مهربانی می کنی، لبخند تو برایم شرمندگی مکرر به بار می آورد و سکوتی آشنا که آبستن پرسش بی جواب من است: چطور می توانی این قدر وسیع باشی؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:2 توسط شمع روشن |
![]()
این مطلب را در وبلاگ عزیزی دیدم و درج آن را بهانه آمدنم قرار می دهم:
زیبا اندیشان به زیبائی می رسند...
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راههایی که میروی جزیی از تو میشود و سرزمینهایی که میپیمایی بر مساحت تو اضافه میکند.
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمیشناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را میشناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را میفهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار میدانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:53 توسط شمع روشن |
مريداني سرشار از سئوالاتي درباره خدا بودند. مرادشان گفت: ـ ”خدا ناشناخته است و غير قابل ادراك. هر توضيحي درباره او، هر پاسخي به سئوالات شما، تحريفي از حقيقت است.“ مريدن متحير شدند: ـ پس چرا شما هميشه درباره او حرف ميزنيد؟ مراد پاسخ داد: ـ چرا پرنده آواز ميخواند؟ نه به خاطر اينكه اين كلامي براي گفتن دارد بلكه چون آوازي است كه در درونش ميجوشد. كلمات يك دانشمند قابل فهم هستند، كلمات يك مراد قابل فهم نيستند؛ آنها به گوش ميرسند همانگونه كه صداي باد در ميان درخت، صداي آب در رودخانه و آواز پرندگان به گوش ميرسد. «آنها چيزي در قلب تو بيدار ميكنند كه ماوراي دانش است.» (برگرفته از کتاب آواز پرنده اثر آنتونی د.ملّو)

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:1 توسط شمع روشن |
(تمام اندوختهای که شما میتوانيد حفظ کنيد، به اندازة آبی است که در گودی دستانتان میتوانيد نگه داريد. به سوی روشن ضمیری: آنتونی د.ملو) اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون هاتف که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن تُرکِ شیرازی که برده جمله دل ها را! اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام عشق دنیا را هر آن کس چیزی بخشد به کام و لذت دنیاست نه چون شهیار که می بخشد تمام روح و اجزا را تمام روح و اجزا را به آن دنیا فرستادند که دیگر نیست زان بگزیده فنا ردی دل ما را
حافظ گوید:
صائب تبریزی حافظ را گوید:
شهریار نیز آن دو را خطاب کرده و گوید:
و.... من نیز پا در کفش بزرگان کرده و شرمسار زمزمه دارم:
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:5 توسط شمع روشن |
هميشه با خود ميگفتم: خدايا! تشنه يك لحظه تنهاييام. اما... روزي كه تو رفتي تنهايي را شناختم چه گزنده بود، آخر دنيا بود هر چه بود، نبود آن كه آرزو مرا بود . دو پرنده عاشق در قابي در ميان گلها، بر ديواري خودنمايي ميكنند. دو پرنده عاشق در اسارت سنتها در حصار تاريخها در ميان خانهها بيگانه بر ديوار سكوت نقش خنده ميسازند. دو پرنده عاشق قلب در قلب يكديگر بر اسارت قاب خويش ميگريند و ميرقصند و ميخندند و ميرويند دو پرنده عاشق در پشت زنجيرهاي سرزنش، پچپچكنان، نقش خويش را از ميان قاب زيبايشان بيرون ميكشند. دو پرنده عاشق پشت در پشت يكديگر آرام و بيقرار، نجواي عاشقي بر ديوار زندگي ميكوبند. دو پرنده عاشق با امواج شكن در شكن دمهايشان به دريا فخر ميفروشند. دو پرنده عاشق در مصدر آگاهي از سرنوشت خويش نيك آگاهند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:29 توسط شمع روشن |
(و راستي نميدانم چرا در اين دو پست بلاگفا دو دستم را از پشت بسته و رنگ و فونت انتخابي ما را نميپذيرد و علاوه بر آن فضايي بسيار محدود در اختيارم گذاشته... نميدانم شايد فضاي بلاگفا هم جيرهبندي شده؟) معبدي در يك جزيره بود كه هزار ناقوس به آن نصب شده بود. زنگهايي بزرگ و كوچك كه توسط بهترين استادان هنر دنيا ساخته شده بود. وقتي كه باد ميوزيد و يا بارن ميباريد تمام زنگها به صدا در ميآمدند و گويي يك قطعه موسيقي را مينواختند كه قلب شنونده را لبريز از شادي و نشاط ميساخت. پس از گذشت قرنها جزيره همراه با معبد و زنگهايش به زير آب رفت. به روايت افسانههاي تاريخي، زنگها بيوقفه به نواختن ادامه دادند به طوريكه هر كسي كه گوش ميداد ميتوانست بشنود. مردي جوان تحت تأثير اين افسانهها هزاران مايل راه را پيمود و مصمم شد تا صداي اين زنگها را بشنود. او روزها در ساحل درست روبروي جزيرهي محوشده مينشست و با همه توانش گوش ميداد. اما تنها چيزي كه به گوش ميرسيد صداي دريا بود. او هر كاري كه ميتوانست انجام داد اما تأثيري نداشت. صداي دريا همه جا را فرا گرفته بود. هفتهها مرد مسافر تمام سعي خود را به كار بست. هر وقت كه نااميد ميشد به حرفهاي خردمندان روستا گوش ميداد كه دربارهي افسانههايي اسرارآميز سخن ميگفتند پس قلب او دوباره شعلهور ميشد..... اما وقتي تلاش دوبارهي او نتيجه در بر نداشت، دوباره نااميد ميگشت. سرانجام تصميم گرفت تلاش و كوشش را كنار بگذارد. شايد او هرگز صداي زنگها را نشنود، شايد افسانهها حقيقت نداشتند. در آخرين روز او براي خداحافظي با دريا، آسمان، باد و درختان نارگيل به ساحل رفت. بر روي ماسهها قدم گذاشت و براي اولين بار واقعاً صداي دريا را شنيد. خيلي زود او غرقه در صدايي گشت كه او را از خود بيخود ساخت بنابراين در عمق سكوتي فرو رفت كه آن صدا ايجاد ميكرد. در عمق آن سكوت، او آن را شنيد! طنين صداي يك زنگ كوچك كه به دنبالش صداي زنگي ديگر و پس از آن يكي ديگر و ........ و خيلي زود تمام آن هزار زنگ، يك تصنيف ملايم را مينواختند و قلب او در يك خلسه اسرارآميز فرو رفت. آيا شما آرزو داريد كه صداي زنگها را بشنويد؟ به صداي دريا گوش كنيد. آيا آرزو داريد كه تنها يك نظر خدا را ببينيد؟ به خلقت او بنگريد.
يك هندو تصويري زيبا و مجلل جهت توصيف ارتباط خدا با خلقتش ارائه داد: خدا خلقت را «ميرقصد». او رقصنده است، آفرينش رقص او. رقصي كه گرچه از رقصنده متفاوت است اما وجودي جدا از او ندارد. در كاوش براي خدا، ما بسيار بسيار فكر ميكنيم، فراوان ميانديشيم، خيلي حرف ميزنيم. حتي زماني كه به اين رقص كه آن را خلقت ميناميم، مينگريم، باز هم ما در حال فكركردن هستيم، در حال حرف زدن(براي خودمان و يا ديگران) هستيم، در حال انديشيدن، تحليل كردن، فلسفهبافي، واژهها، اصوات. ساكت باش و در رقص تعمق كن. فقط نگاه كن! يك ستاره، يك گُل، يك برگ پژمرده، يك پرنده، يك سنگ ... هر كدام قطعهاي از رقص را انجام خواهند داد. نگاه كن. گوش بسپار. استشمام كن. لمس كن. و مطمئن باش كه اين رقص ادامه خواهد داشت تا اين كه او را ببيني، رقصنده را، خودش را!
درويشي از بيابان برگشته بود كه از او پرسيدند: به ما بگو خدا شبيه چيست؟ اما او در مانده بود كه چگونه چيزي را كه در قلبش احساس ميكرد، براي آنها بگويد؟ آيا خدا ميتوانست در واژهها بگنجد؟ سرانجام او فورمولي در اختيار آنان گذاشت. اگرچه آن فورمول بسيار سهو و عاجز بود اما درويش اميد آن داشت تا اين فورمول بتواند بعضي از آنها را فريفته سازد تا شايد خودشان آن را احساس كنند. آنها فورمول را قاپيدند. آنها آن را به يك كتاب مقدس تبديل كردند. آنها آن را به عنوان يك باور مقدس به ديگران تحميل نمودند. آنها براي گسترش آن به سرزمينهاي بيگانه رفتند. بعضي از آنها حتي جانشان را در اين راه گذاشتند. درويش غمگين شد. اگر او چيزي نميگفت بهتر بود. («آواز پرنده»... اثر آنتوني د.ملّو........... ترجمه منصور پارهكار)



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:56 توسط شمع روشن |
••••• هميشه نيكوتر را برميگزينم و آن زمان كه نيكوترها تمام گردند نيكوترين را انتخاب خواهم كرد كه هرگز نه تمامشدنيست و نه رفتني در كارش ميباشد. ••••• آموختهام كه هيچگاه نجابت و تواضع ديگران را به حساب حماقتشان نگذارم. •••••عشق را از طبيعت بايد آموخت كه خورشيد عالمتابش نور و گرما را به سبزه و گل و مرداب و لجن يكسان ميبخشد. ••••• زندگي يك بازي است و هركسي از خوببازيكردن لذّت ميبرد. ••••• وارد درياي كسي نشو، اگر هم شدي و ديدي كه درياي عميقي است با ترس از غرقشدن پا به فرار مگذار! ••••• اگر دلگيري و ميخواهي فرار كني، پُلهاي پشتسرت را خراب نكن! چشمهها در قلب من جاريست... گر چه دستان من تهي است... اشك در چشم من ميجوشد... گريهام بهر تو ميگويد.... -چشمه را درياب... اشكها انتها دارند... چشمه را درياب...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:30 توسط شمع روشن |
ماهي اقيانوس: ببخشيد، شما از من بزرگتر هستيد بنابراين ميتوانيد به من بگوييد كجا ميتوانم چيزي را پيدا كنم كه به آن اقيانوس ميگويند؟ ماهي بزرگتر: اقيانوس، چيزي است كه تو هم اينك در آن هستي. ـ آه، اين؟ اما اين كه آب است! چيزي كه من به دنبالش ميگردم اقيانوس است. ماهي كوچك مأيوسانه اين را گفت و در حالي كه در اقيانوس شنا ميكرد در جايي ديگر به دنبال آن ميگشت. *** او نزد استادش در سانياسي آمد و به زبان سانياسي با او گفتگو كرد:” سالها من به دنبال خدا گشتهام و هر كجايي را كه گفته شده، او در آن جا وجود دارد، گشتهام: در بلنداي كوهها، وسعت دشتها، سكوت جادهها، و در محل سكونت فقرا. استاد پرسيد: آيا او را پيدا كردي؟ ـ نه، نيافتهام، شما او را يافتهايد؟ استاد چه ميتوانست بگويد؟ غروب خورشيد انواري طلايي در اطاق پخش كرده بود، صدها گنجشك روي درخت انجيري در آن نزديكي جيك جيك ميكردند، صداي رفت و آمد و ازدحام از دور شنيده ميشد، وزوز يك پشه اخطاري براي نيش زدنش بود.... و اين مرد ميتوانست هنوز آنجا بنشيند و بگويد كه خدا را نيافته است. بعد از لحظهاي نااميد آنجا را ترك كرد تا در جايي ديگر به دنبال خدا بگردد. * جستجو را متوقف كن ماهي كوچك. هيچ چيز براي يافتن نيست. همه آن چيزي كه تو بايد انجام دهي نگريستن است.. «برگرفته از كتاب(آواز پرنده) اثر آنتوني د.ملّو» 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:22 توسط شمع روشن |
ريشههايم را بزن، مرگ آيينم را بگو! بازتاب آن شبِ يلداي زيبا را بگو! من دگر آن زاهد مدحگوي دربار نيستم من دگر آن صوفي هوهوگويِ بنشسته در كوهسار نيستم من دگر نيستم، آري من دگر - نيستم ريشههايم را بزن! از ريشههايم خستهام مرگ فردايم را بگو من دگر بشكستهام بازتاب آن شب يلداي زيبا را بگو من كنون آن ظلمت زيبا را - جستهام من دگر مست و قلندر، شبروي كوي دلدار - نيستم... من دگر هستي نيستم، كردار نيستم، پندار و گفتار نيستم، من دگر نيستم، من دگر - نيستم .jpg)
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:54 توسط شمع روشن |

دست بر برگ خيال ميكشم
در درياي رؤيا
ماهياني را ميبينم
كه به دنبال دريا ميگردند.
درختاني سبز در دل جنگل
كه جنگل را نميبينند.
مورچگاني متحّد در پيِ نان
از آبشار تپهي خاكي رها ميشوند.
فريادهايي كه ميشكنند،
دل كوه را از براي فردا.
مردگاني كه در گورهاي خود،
به انتظار ميزباني موريانند.
پرتوي نوري كه با شتاب،
به اميد جانبخشيدن برگي،
به سوي زمين ميراند.
پروازهايي كه بر سر ساختمانهاي بزرگ
هوا را ستون خود ميسازند.
آدمياني كه در ميان الفاظ
نقشهايي ميسازند.
نقشهايي كه با حصار خويش
مرا به بند ميكشند.
حصارهايي كه در ميان كثرت درختان
وحدت جنگل را در هم ميكوبند.
گوهراني كه در ميان صدف پندار
از ديدن دريا محرومند.
قياسهايي كه با وزنههاي باطل
انسانفريبي ميكنند.
احساساتي كه افسار روزگار
به هر سويشان ميكشد.
در خيال واقعيت
همراه با نسيم
از تماميشان
عبور خواهم كرد.
فروغ صبحگاهي را خواهم ديد.
فرياد سكوت خواهم زد:
آري، آري، زندگي اين است،
ـ آمدن، پديدارشدن، رفتن.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:26 توسط شمع روشن |