(و راستي نميدانم چرا در اين دو پست بلاگفا دو دستم را از پشت بسته و رنگ و فونت انتخابي ما را نميپذيرد و علاوه بر آن فضايي بسيار محدود در اختيارم گذاشته... نميدانم شايد فضاي بلاگفا هم جيرهبندي شده؟) معبدي در يك جزيره بود كه هزار ناقوس به آن نصب شده بود. زنگهايي بزرگ و كوچك كه توسط بهترين استادان هنر دنيا ساخته شده بود. وقتي كه باد ميوزيد و يا بارن ميباريد تمام زنگها به صدا در ميآمدند و گويي يك قطعه موسيقي را مينواختند كه قلب شنونده را لبريز از شادي و نشاط ميساخت. پس از گذشت قرنها جزيره همراه با معبد و زنگهايش به زير آب رفت. به روايت افسانههاي تاريخي، زنگها بيوقفه به نواختن ادامه دادند به طوريكه هر كسي كه گوش ميداد ميتوانست بشنود. مردي جوان تحت تأثير اين افسانهها هزاران مايل راه را پيمود و مصمم شد تا صداي اين زنگها را بشنود. او روزها در ساحل درست روبروي جزيرهي محوشده مينشست و با همه توانش گوش ميداد. اما تنها چيزي كه به گوش ميرسيد صداي دريا بود. او هر كاري كه ميتوانست انجام داد اما تأثيري نداشت. صداي دريا همه جا را فرا گرفته بود. هفتهها مرد مسافر تمام سعي خود را به كار بست. هر وقت كه نااميد ميشد به حرفهاي خردمندان روستا گوش ميداد كه دربارهي افسانههايي اسرارآميز سخن ميگفتند پس قلب او دوباره شعلهور ميشد..... اما وقتي تلاش دوبارهي او نتيجه در بر نداشت، دوباره نااميد ميگشت. سرانجام تصميم گرفت تلاش و كوشش را كنار بگذارد. شايد او هرگز صداي زنگها را نشنود، شايد افسانهها حقيقت نداشتند. در آخرين روز او براي خداحافظي با دريا، آسمان، باد و درختان نارگيل به ساحل رفت. بر روي ماسهها قدم گذاشت و براي اولين بار واقعاً صداي دريا را شنيد. خيلي زود او غرقه در صدايي گشت كه او را از خود بيخود ساخت بنابراين در عمق سكوتي فرو رفت كه آن صدا ايجاد ميكرد. در عمق آن سكوت، او آن را شنيد! طنين صداي يك زنگ كوچك كه به دنبالش صداي زنگي ديگر و پس از آن يكي ديگر و ........ و خيلي زود تمام آن هزار زنگ، يك تصنيف ملايم را مينواختند و قلب او در يك خلسه اسرارآميز فرو رفت. آيا شما آرزو داريد كه صداي زنگها را بشنويد؟ به صداي دريا گوش كنيد. آيا آرزو داريد كه تنها يك نظر خدا را ببينيد؟ به خلقت او بنگريد.
يك هندو تصويري زيبا و مجلل جهت توصيف ارتباط خدا با خلقتش ارائه داد: خدا خلقت را «ميرقصد». او رقصنده است، آفرينش رقص او. رقصي كه گرچه از رقصنده متفاوت است اما وجودي جدا از او ندارد. در كاوش براي خدا، ما بسيار بسيار فكر ميكنيم، فراوان ميانديشيم، خيلي حرف ميزنيم. حتي زماني كه به اين رقص كه آن را خلقت ميناميم، مينگريم، باز هم ما در حال فكركردن هستيم، در حال حرف زدن(براي خودمان و يا ديگران) هستيم، در حال انديشيدن، تحليل كردن، فلسفهبافي، واژهها، اصوات. ساكت باش و در رقص تعمق كن. فقط نگاه كن! يك ستاره، يك گُل، يك برگ پژمرده، يك پرنده، يك سنگ ... هر كدام قطعهاي از رقص را انجام خواهند داد. نگاه كن. گوش بسپار. استشمام كن. لمس كن. و مطمئن باش كه اين رقص ادامه خواهد داشت تا اين كه او را ببيني، رقصنده را، خودش را!
درويشي از بيابان برگشته بود كه از او پرسيدند: به ما بگو خدا شبيه چيست؟ اما او در مانده بود كه چگونه چيزي را كه در قلبش احساس ميكرد، براي آنها بگويد؟ آيا خدا ميتوانست در واژهها بگنجد؟ سرانجام او فورمولي در اختيار آنان گذاشت. اگرچه آن فورمول بسيار سهو و عاجز بود اما درويش اميد آن داشت تا اين فورمول بتواند بعضي از آنها را فريفته سازد تا شايد خودشان آن را احساس كنند. آنها فورمول را قاپيدند. آنها آن را به يك كتاب مقدس تبديل كردند. آنها آن را به عنوان يك باور مقدس به ديگران تحميل نمودند. آنها براي گسترش آن به سرزمينهاي بيگانه رفتند. بعضي از آنها حتي جانشان را در اين راه گذاشتند. درويش غمگين شد. اگر او چيزي نميگفت بهتر بود. («آواز پرنده»... اثر آنتوني د.ملّو........... ترجمه منصور پارهكار)



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:56 توسط شمع روشن |
••••• هميشه نيكوتر را برميگزينم و آن زمان كه نيكوترها تمام گردند نيكوترين را انتخاب خواهم كرد كه هرگز نه تمامشدنيست و نه رفتني در كارش ميباشد. ••••• آموختهام كه هيچگاه نجابت و تواضع ديگران را به حساب حماقتشان نگذارم. •••••عشق را از طبيعت بايد آموخت كه خورشيد عالمتابش نور و گرما را به سبزه و گل و مرداب و لجن يكسان ميبخشد. ••••• زندگي يك بازي است و هركسي از خوببازيكردن لذّت ميبرد. ••••• وارد درياي كسي نشو، اگر هم شدي و ديدي كه درياي عميقي است با ترس از غرقشدن پا به فرار مگذار! ••••• اگر دلگيري و ميخواهي فرار كني، پُلهاي پشتسرت را خراب نكن! چشمهها در قلب من جاريست... گر چه دستان من تهي است... اشك در چشم من ميجوشد... گريهام بهر تو ميگويد.... -چشمه را درياب... اشكها انتها دارند... چشمه را درياب...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:30 توسط شمع روشن |
ماهي اقيانوس: ببخشيد، شما از من بزرگتر هستيد بنابراين ميتوانيد به من بگوييد كجا ميتوانم چيزي را پيدا كنم كه به آن اقيانوس ميگويند؟ ماهي بزرگتر: اقيانوس، چيزي است كه تو هم اينك در آن هستي. ـ آه، اين؟ اما اين كه آب است! چيزي كه من به دنبالش ميگردم اقيانوس است. ماهي كوچك مأيوسانه اين را گفت و در حالي كه در اقيانوس شنا ميكرد در جايي ديگر به دنبال آن ميگشت. *** او نزد استادش در سانياسي آمد و به زبان سانياسي با او گفتگو كرد:” سالها من به دنبال خدا گشتهام و هر كجايي را كه گفته شده، او در آن جا وجود دارد، گشتهام: در بلنداي كوهها، وسعت دشتها، سكوت جادهها، و در محل سكونت فقرا. استاد پرسيد: آيا او را پيدا كردي؟ ـ نه، نيافتهام، شما او را يافتهايد؟ استاد چه ميتوانست بگويد؟ غروب خورشيد انواري طلايي در اطاق پخش كرده بود، صدها گنجشك روي درخت انجيري در آن نزديكي جيك جيك ميكردند، صداي رفت و آمد و ازدحام از دور شنيده ميشد، وزوز يك پشه اخطاري براي نيش زدنش بود.... و اين مرد ميتوانست هنوز آنجا بنشيند و بگويد كه خدا را نيافته است. بعد از لحظهاي نااميد آنجا را ترك كرد تا در جايي ديگر به دنبال خدا بگردد. * جستجو را متوقف كن ماهي كوچك. هيچ چيز براي يافتن نيست. همه آن چيزي كه تو بايد انجام دهي نگريستن است.. «برگرفته از كتاب(آواز پرنده) اثر آنتوني د.ملّو» 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:22 توسط شمع روشن |
ريشههايم را بزن، مرگ آيينم را بگو! بازتاب آن شبِ يلداي زيبا را بگو! من دگر آن زاهد مدحگوي دربار نيستم من دگر آن صوفي هوهوگويِ بنشسته در كوهسار نيستم من دگر نيستم، آري من دگر - نيستم ريشههايم را بزن! از ريشههايم خستهام مرگ فردايم را بگو من دگر بشكستهام بازتاب آن شب يلداي زيبا را بگو من كنون آن ظلمت زيبا را - جستهام من دگر مست و قلندر، شبروي كوي دلدار - نيستم... من دگر هستي نيستم، كردار نيستم، پندار و گفتار نيستم، من دگر نيستم، من دگر - نيستم .jpg)
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:54 توسط شمع روشن |

دست بر برگ خيال ميكشم
در درياي رؤيا
ماهياني را ميبينم
كه به دنبال دريا ميگردند.
درختاني سبز در دل جنگل
كه جنگل را نميبينند.
مورچگاني متحّد در پيِ نان
از آبشار تپهي خاكي رها ميشوند.
فريادهايي كه ميشكنند،
دل كوه را از براي فردا.
مردگاني كه در گورهاي خود،
به انتظار ميزباني موريانند.
پرتوي نوري كه با شتاب،
به اميد جانبخشيدن برگي،
به سوي زمين ميراند.
پروازهايي كه بر سر ساختمانهاي بزرگ
هوا را ستون خود ميسازند.
آدمياني كه در ميان الفاظ
نقشهايي ميسازند.
نقشهايي كه با حصار خويش
مرا به بند ميكشند.
حصارهايي كه در ميان كثرت درختان
وحدت جنگل را در هم ميكوبند.
گوهراني كه در ميان صدف پندار
از ديدن دريا محرومند.
قياسهايي كه با وزنههاي باطل
انسانفريبي ميكنند.
احساساتي كه افسار روزگار
به هر سويشان ميكشد.
در خيال واقعيت
همراه با نسيم
از تماميشان
عبور خواهم كرد.
فروغ صبحگاهي را خواهم ديد.
فرياد سكوت خواهم زد:
آري، آري، زندگي اين است،
ـ آمدن، پديدارشدن، رفتن.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:26 توسط شمع روشن |
اندوه و خستگي دو روي ِ يك سكهاند اندوه خستگي است كه بر جان مينشيند خستگي اندوهي است كه در تن ميرويد... شیخ ِ ما روزه میگیرد تا «ربنا» و درست قبل ِ اذان روزهاش میشکند... عاشق به تمامي ميخواهد اما «تماميتخواه نيست...» بیچاره ماهی! آنقدر غرق ِ دریاست که اعجاز ِ باران را نمیفهمد... اي بسا خردمندان ِبيمهر و مهرورزان ِ بيخرد ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:28 توسط شمع روشن |
آندره ژيد(مائدههاي زميني): .... ترديد بر سر دوراهيها تمامي عمر ما را به سرگشتگي دچار ساخته... كاش در تو هيچ انتظاري حتي ميل هم نباشد و فقط استعدادي براي پذيرفتن باشد... آنچه را كه به سويت ميآيد منتظر باش اما جز آنچه را كه به سويت ميآيد خواستار مباش... جز آنچه كه داري آرزو مكن.... بفهم كه در هر لحظه ميتواني مالك خدا با همه ملكوتش باشي... آرزوي تو از عشق باشد و مالك شدنت عاشقانه... شاندل: كسي ميتواند در پاي عشق بميرد كه پيش از آن زندگي در پيش چشمانش مرده باشد درد ما در بودن ما ريشه داشت 





+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط شمع روشن |
به استقبال بهار برويم و جامه نو به تن دل بپوشانيم كه: « از هر چه زير چرخ كبود است آزاد باشيم». بايد پنجرهها را گشود هوايي تازه به جان گلدانها بخشيد آواز بلبلان را تا تنگترين زواياي خانه جا داد بايد خانه دل را تكاند و يك سال بزرگتر شدن را به يكديگر تبريك گفت. سال را به پايان ميبريم و تند و تند به جمعبندي امورات انجام ندادهمان ميپردازيم و من دفتر پست پاياني سال را با بخشي از سخنان آنتوني د.ملو در كتاب «آگاهي» و نيز حكايتي ديگر از «به سوي روشنضميري» به پايان ميبريم و در ادامه مطلب مقدمه آنتوني د.ملّو را بر كتاب فوقالذكر ميآورم: برگزيده از كتاب «آگاهي» ......... به شما گفتم كه يك تمرين سادهي روحاني، خيرهشدن به چيزهاست براي آگاهشدن از چيزهاي اطرافتان. اميدوارم كه لغات را بيندازيد، مفاهيم را رها كنيد و آنگاه خواهيد ديد، آنگاه با واقعيت تماس خواهيد داشت. اين تنها درمان درد تنهايي است. ما عموماً از طريق وابستگي عاطفي به مردم و معاشرت و شلوغي با آنها، براي درمان درد تنهايي تلاش ميكنيم. اين درمانكردن نيست. برگرديد به چيزها، برگرديد به طبيعت، برويد به كوهستان. آنگاه متوجه خواهيدشد كه قلبتان شما را به صحراي بيكران تنهايي بردهاست، آنجا ديگر كسي در كنار شما نيست، مطلقاً هيچكس! ابتدا اين طاقتفرسا بهنظر خواهد آمد. اما اين فقط به آن سبب است كه به تنهايي عادت داده نميشويد. اگر از عهدهي ماندن در آنجا براي يك مدت طولاني برآييد، بهناگهان بيابان در عشق شكوفه خواهدداد. قلب شما به زير آواز خواهدزد و اين بهار جاودانه خواهد بود. داروي مخدرتان بيرون خواهدشد و شما آزاد خواهيدبود. سپس خواهيدفهميد كه آزادي چيست، عشق چيست، سعادت چيست، واقعيت چيست، حقيقت چيست و خدا چيست. شما ماوراي اين مفاهيم، تربيت، اعتياد و وابستگيهايتان را خواهيد فهميد. آيا آنچه كه ميگويم قابلِ فهم است؟
برگزيده از « به سوي روشنضميري» او را به بند کشيدند و گفتند هميشه به حبس خواهد ماند تا بميرد و يا او را بميرانند. اما مرگ را با آن روح آزاد چه کار؟ روزها نسيم لبخندش حکايت از روح بلندش داشت و شبها سکوت و آرامشش. تا اينکه آن روز! آن روز به ميان زندانيان ديگر آمد و با نوای سازی در دست، نوازشگر جانها شد و همه مبهوت و خاموش خود را در رخوت آن نوا رها کردند. نگهبانان را خوش نيامد و با خشم او را بردند و به مجازاتی سخت انگشتانش را بريدند. اما روز بعد باز او بود و جمع زندانيان و انگشتانی بريده و خونين که ساز میزد و آوازی روحنواز ميخواند و همه بر گِرد او، مسحور آوازش گشته و باز هم خشم نگهبانان و مجازات....که اين بار شکستن سازش بود. ولی روز بعد او بیهيچ سازی در جمع ياران آوازی دلنشين سر داد که روح وارستگی و آزادگی را در جانهای تشنة آنها میريخت و همه آرام و مبهوت او را چو شمعی در ميان جمعشان گرفته و قطره قطره جان، چون شمع از چشمانشان، میچکيد که باز هم مجازات! و اين بار مجازات او حنجرهای خونين بود که به کينه از هم دريده شد تا يارای خواندنش نباشد. آنچه ماند سکوت بود، سکوتی مرگبار که کار صدها فرياد میکرد. اما در ميان بهت و اندوه ديگران، تنی لهيده از جور و ستم به ميدان رفته و به رقص درآمد، رقصی که حرکات انگشتانی قطعشده و خونآلود و دستانی شکسته و مجروح و حنجرهای از همدريده به آن جان میبخشيد. رقصی چنان شگفتانگيز و پراحساس که حتی نگهبانان را نيز مبهوت و مسحور کردهبود، رقصی خاموش و سکوتی پر از فرياد و چشمها همه اشکبار. «سودهاچندرن» يک رقاصة کلاسيک هندی بود که در پی حادثهای يک پايش را از دست داد و مجبور به استفاده از يک پای مصنوعی شد. او پس از تمرينات بسيار موفق شد که باز هم چون گذشتهها با رقصيدن بدرخشد. وقتی از او پرسيدند: «چگونه میتوانی با يک پا باز هم برقصی؟» جواب داد: « هرگز برای رقصيدن نيازی به پا نداريد!» 







ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:25 توسط شمع روشن |
از آنجا كه مدتي است مطالبي از كتاب «به سوي روشنضميري» را برگزيده و در پيش روي دوستان قرار ميدهم بعضي از آنان كه نظر لطفي به سايت حقير دارند در مورد اين كتاب و نيز شخص آنتوني د.ملو ميپرسند. به همين علت اين بار نيز ضمن انتخاب حكاياتي نغز از اين كتاب ، جهت پاسخ به اين عزيزان مقدمه كتاب را در ادامه مطلب خواهم آورد: ستارهای تابناك بر بالای كوهساران میدرخشيد، ستارهای آن چنان زيبا و پرفروغ كه حتی به روزهای روشن هم چشم همگان را خيره میكرد: ” ازكجا آمده بود؟ و چه كسی آن را بر آسمان كوه نشاندهبود؟“ و چون ردّ انوارش را میگرفتند، امتدادشان به خانه آن پير میديدند. همو كه همه روز از ستيغ آفتاب تا طلوع مهتاب به روزه بود و همه شب تا بامدادان به نيايش و شايد اين التفات خدا به تقوايش بود. روزی آن پير عزم كوه نمود و دختركی خردسال نيز به اصرار اورا همراهي نمود. هُرم آفتاب به جانشان عطش میريخت. چون دخترك را از عطش بيتاب ديد، كوزه آب را بر لبانش نهاد. اما دخترك نمینوشيد: ـ تو تشنه باشی و من آب بنوشم؟ نه، تا تو ننوشی من نميآشامم. و او بود و امتحانی سخت: ـ اگر آب بنوشم، روزه خود را بشكستهام و اگر ننوشم، مرگ اين طفل را خواستهام. چون عطش طفل را بيش از آن روا نمیدانست، بعد از عمری روزه بگشود و همراه دختر آب به لب برد. سر پايين گرفت و ديگر نمیتوانست به كوه نظر كند كه نيك میپنداشت، آن ستاره رفته است. اما چون فرياد شادمانه كودك را شنيد، چشم بگشود آه! آنجا، بالای كوه دو ستاره! آری دو ستاره! يك از يك فروزانتر به اهتزاز ديد و دلش از عشق لرزيد. ” سقراط“ را گفتند: ـ فيلسوفی راستين چون تو که حتی کفش از پای دريغ میدارد، چگونه است که هر روز به بازار میشود، آن هم ساعتها پی ديدن مظاهر دنيا! و ”سقراط“ گفت: ـ من شيفته رفتن به بازار هستم، در آنجا چيزهای بسيار میيابم که میبينم چقدر از نداشتن آنها خوشنودم! ”روحانيت“ اين نيست که بدانيم چه میخواهيم، بلکه آن است که بدانيم چه چيزی نياز نداريم! 






ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:56 توسط شمع روشن |
«ويستلر» نقاش مشهور مأمور به كشيدن تصوير يك پُل نظامی برای ارتش شد. اما هر بار كه قلم به روی بوم میبرد، نگاه معصومانه دو كودك نحيف و ژندهپوشِ ماهيگير كه به او زُل زدهبودند، لحظهای از پيش چشمانش محو نمیشد. با خود انديشيد: «مگر میتوان پُلی را بدون رودخانهای به تصوير كشيد؟ و مگر میتوان رودخانه را بدون اين دو گرسنه اميدوار ترسيم كرد؟» و اين بود كه تصوير آن دو كودك ژندهپوشِ ماهيگير كه سر برگردانده و نگاهی مملو از اندوه و اميد داشتند، كنار تصوير يك پًل در تابلوی او جان گرفت. نهيبش زدند كه: «دو كودك آن هم در يك تابلوی نظامی؟ نه! بايد محو شوند.» قلم بر تصوير برد تا آن دو ماهيگير كوچك را محو سازد. امًا باز هم آن نگاههای كودكانه كه تا عمق جانش مینشست، پيش چشمانش ظاهرگشت. پس اشكريزان آنها را كنار رودخانه و در زير دو سنگ قبر فرسوده به خاك سپرد. بيماری كه از سرماخوردگی شديد رنج میبرد و هيچ تأثيری از داروهای طبيب در خود نمیديد، با نااميدی از پزشك خود پرسيد: ـ نمیتوانيد مرا شفا دهيد؟ ـ توصيه میكنم به حمام برويد و قبل از آنكه بدنتان خشك شود در معرض باد بايستيد! ـ اين كار مرا شفا میدهد؟ ـ خير، اما باعث میشود كه دچار ذاتالريه شويد و آنگاه من شما را مداوا خواهم كرد! «آيا انتظار داريد كه مرشد و مرادتان مرضی را كه خود به جانتان انداختهاست، مداوا كند؟» « ـ خدا را شكربراي گردش در دشت و صحرا، قاطری با خودمان برده بوديم. چرا كه وقتی يكی از بچّهها مجروح شد، برای حمل او از قاطر استفاده كرديم! ـ چطوری مجروح شد؟ ـ هيچی قاطر به او لگد زد! » ( از كتاب « به سوي روشنضميري» اثر آنتوني د.ملّو و ترجمه منصور پارهكار) 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:24 توسط شمع روشن |