شمع روشن

............چشمه ها در قلب من جاریست............

یاران! شمع روشن این وبلاگ،

دکتر منصور پاره کار  

پر کشید و رفت

"دوستان و یارانِ استاد! این مطلب تا مدتی پست ثابت خواهد بود و شما می توانید پستهای جدید را در ادامه این پست مشاهده نمایید"

 

 

به ســــــــر كوي تو با بوي بهار آمــــده‌ام

به تمناي تو اي گل مــــــــنِ خار آمـــده‌ام

تا نگاه نمكين تو مرا مســـــــــــت كنــــد

به ســـــــركوي تو غمگين و خمار آمــــده‌ام

به دو چشم تو قسـم ديده پر از خون كــــردم

كه در آيينه ببينـــــــي به چه كار آمــــده‌ام

به خم موي تو گم شـــد دل حيرانـــــم و داد

كه گذشتــــي و نديدي كه چه زار آمـــــده‌ام

كيست كاين قصه سربسته ز من گوش كند

جرعه‌اي از عطــــــش دائمِ من نوش كند

سر گلگشــــــت ندارم غم هجـــــران دارم

ز ازل با خــــــم ابروي تو پيــــــمان دارم

آرزوي نفســـــــــي وصـــلت جانان دارم

گوش با چهـــــچهة مرغ سليــــــمان دارم

توشدي لالة دشـــــت و من ديوانـــه هنوز

طلـــــب عافيت از خواجـــة خوبـــان دارم

سوختم قافله‌ســـــــالار كجا يار كجاست؟

دل تبدار مرا شمع شـــــــب تار كجاست؟

من به سوداي كمال آمـــده‌ام ســــــاقي كو؟

دل سودازده را خنجــــر انفاقـــــــــي كو؟

او كه من در نگهــــش دوش خــــدا را ديدم

تا فزايد عطش دائم من مشتاقــــــــــي كو؟

عطش دائم از بركت آن ديــــدار اســـــــت

نقشي ازغيردراين ديده ودل باقــــــــي كو؟

پيرِ دردي كشِ آيينه‌دلِ ياغــــــــــــي كو؟

تشنه مانديم دراين باديه، كو ســــــاقي كو؟

من و داغي ز نگاهــــي كه هدي بود در او

راهي از خاك به افــــــلاك خدا بود در او

پير ما ياغي از آنست كه مجنون خداســــــت

جمله اين بانگ دل اوست كه درگوش شماست

آنچه را چشم طمع چشمة نوشــــــش بيند

پيش او ريگ تف‌آلوده‌اي از هرم هواســــت

پيرما مست الست است و سوار است به رخش

پاي معراجگر عشــق كجا، خار كجاســــت؟

ساقي از پير من آموخت دل‌آيينه‌شــــــدن

رفت با خواجه و داغش به دل و ديدة ماست

نقشي از چهرة خواجه‌ست نه داغ ساقي

كي كند مرغ دلم در چمنــش اطـــراقي؟

ساقي از ميكده با خواجه روان شد كو، باك؟

جلوة عشق در اين قوم عيان شد كو، باك؟

دلِ محراب از اين مكّه به جامِ پير اســـت

رعشه برداشت و رسواي جهان شد كو، باك؟

فلك از عربدة ديو جنـــون مــي لـــرزد

عشق اگر فاتح افلاكِ زمان شــد كو، باك؟

دل اگر آيينه شد خواجه شـــود مهمانش

ساقي از ديده اين قوم عيان شد كو، باك؟

تو مپندار كزين پيـــــــر جدا خواهم شد

ساقــــي مجلس انس خدا خواهم شــــد

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 16:41 توسط شمع روشن |


دوستان، یاران آن فرهیخته گمنام!

یک سال از پرکشیدنش گذشت.

بیایید هر کدام به یاد او شمعی بیفروزیم

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 11:55 توسط شمع روشن |


از همایشی برمی گشتیم. قدم زنان از در محل همایش تا محل پارک ماشینش می رفتیم که من احساس تشنگی کردم و گفتم: چقدر تشنه ام!!! و او بی هیچ سخنی و با شتاب به داخل سوپرمارکتی در همان نزدیکی دوید و با یک بطری آب معدنی کوچک برگشت و آن را داد به من و من هم بی هیچ تعارفی آن را لاجرعه سر کشیدم درحالیکه او با نگاهی شوخ و شیطنت بار نگاهم میکرد. پرسیدم: چیه؟ آدم تشنه ندیدی؟ بلند خندید و  بطری خالی را از من گرفت که نکند هوس کنم آن را گوشه ای پرتاب کنم وگفت: به خدا ما همه دیوونه ایم. خواست درب ماشین را باز کند که چشمش خورد به برگ جریمه ای که زیر برف پاک کن ماشینش جا خوش کرده بود. آن را بیرون کشید و قدری نگاهش کرد و سپس خودکارش را از جیبش درآورد و پشت برگ جریمه در گوشه ای این شعر را نوشت:

و چه می کند آب

دل را می برد تا رویا

رویای دریاها

خواب خوش ماهیها

و ......

 

و بعد برگه و بطری را به من داد. شعر را خواندم و گفتم: دکتر پس بقیه اش چی؟

گفت: پیاده برو و فکر کن و بقیه ای برایش بنویس و  گاز داد و  داشت دور می شد که سرش را از پنجره بیرون داد و فریاد زد: زحمت نکش! بقیه ندارد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 14:9 توسط شمع روشن |


آوای عشق را تنها

          برای خدا سر می­دهم

زیرا اوست که در درونم لانه کرده­است

خانه­ی دل را برای او

             آذین­بندی می­کنم

زیرا اوست که فضای آن را

                 پر کرده­است

کمان آرشم را برای او

        به پرواز در می­آورم

زیرا اوست

  که به آن بال و پرواز می­دهد

صبر بتولم را برای او

                نگه می­دارم

زیرا اوست که

      صبورترین صبورهاست.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:15 توسط شمع روشن |


دختري دارم من
دختري بازيگوش
باوفا مثل نياز
مهربان مثل نسيم
همه جا همره من،

پاي در عاطفه­هايم دارد
 و درون كيفش ده مداد رنگي دارد
سرخ را مي­فهمد

.سبز را مي­داند
يك شب از من پرسيد:
آسمان رنگش چيست
آبي!! يعني چه؟
رنگ­ها را چه كسي ساخته­است
گفتمش: كار خداست و خدا مي­داند
بي­خبر از همه چيز باز از من پرسيد:
كه خدا رنگش چيست؟؟؟؟؟
من پريشان بودم
و كمي غافلگير
... كه نمي دانستم
گفتمش: دختركم، رنگ­ها بسيارند:
رنگ موج

رنگ سخن
رنگ رفتار بشر
رنگ هر چيز هم­چنان مي­ديدم را

كه مي­فهميدم
و خدا رنگ نداشت
و از آن وقت خدا مي­خنديد
و ملائك مي­گفتند كه بگو: بي­رنگي ....

این شعر را در سال ۸۵ برای دختر کوچکش که آن موقع سه ساله بود نوشت. منصور پاره کار عاشق خانواده اش و بخصوص دختر کوچکش بود

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 1:29 توسط شمع روشن |


وقتی مشت هایت قلبم را میشکست

همه ی فکرم این بود: مبادا دستتش ببُرد

عزيزم حتي ديگر نميخواهم آرزويت باشم...

آرزو ميکنم "دیگری" آرزوي تو باشد

و

آرزوي او "ديگري"...

.......................................

باز طوفان ها شدت گرفته و زانوهایم اندکی خم شده ولی می دانم زمین را نخواهند بوسید.
با این امید زنده ام که در دل می گویم:
اگر خدا بهای دلهای شکسته را می دهد و با دلهای شکسته به خدا نزدیک می شوم. چرا که نباید بوسه بزنم به دستان کسانی که دلم را می شکنند.

 

 تازه امشب متوجه شدم این پست را فقط 3 روز قبل از پرکشیدنش اینجا گذاشته. این نوشته ها را آذرماه 1391یکی از دوستانم که از دست من دلخور بود برایم فرستاده بود و چون به دلم نشستند آنها را برای منصور فرستادم . منصور یکی دو ماه قبل از عید با ارسال یک پیامک پسوورد وبلاگش یا همین شمع روشن را از من جویا شد و بعد از عید متوجه شدم حسابی به جان وبلاگ افتاده و مطالبی را حذف کرده اما تا به امشب متوجه تاریخ درج این پست نشده بودم.

 18 آذرماه 1392

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 1:32 توسط شمع روشن |


تو را بادهای وسوسه نیاورده بودند

که هزار پیچ نسیان به تباهیت برد

سواحل صبور

بر درگاه وسعت دریا

همیشه منتظرانند

همسایگانی که بیکرانگی آب­ها را

به لابه نشسته­اند

دل خوش دار

که چشم­های شرجی من

هرگز نخستین سجده­گاه خویش را

از یاد نمی­برند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 1:51 توسط شمع روشن |


 

وقتی کبوتر را رها باور ندارید

این آسمان را هم شما باور ندارید

شیطان بغل دست شما لم داده راحت

با حیله­ای تازه، چرا باور ندارید؟

آن قدر بی­ایمان که حتی روز روشن

خورشید را هم­چون خدا باور ندارید

بیهوده فریاد «اناالحق» می­زند هی

منصور دوران را شما باور ندارید

دوزخ، بهشت و آخرت فرقی ندارد

وقتی که خود را ابتدا باور ندارید

حس می­کنم این حرف­ها را آه اصلاً

زین غریب آشنا باور ندارید

دیگر خجالت می­کشم لب وا کنم

چون بی مُهر و امضا، عشق را باور ندارید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 4:25 توسط شمع روشن |


زندگی تداوم اکنون هاست.

زندگی بی مشکل زیستن نیست.

زندگی با امید رفتن است.

 

شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم !

اما ، از ياد نبر ! بي بي باران !

در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،

هيچ شانه اي ،

تكيه گاه رگبار گريه هاي من نبود !

هيچ شانه اي !؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 23:23 توسط شمع روشن |


همچنان به آب عشق می ورزم و ....

* من با همه دنیا در آشتی و آرامشم، به همگان عشق می ورزم و همگان به من عشق می ورزند.

* زندگی سبزترین واژه است و رسالت ما در این جهان، همچون بارانی است که بر دشت زندگی می بارد و به آن طراوت می بخشد.

* دارد باران می بارد، به پاس این همه طراوت یک دقیقه چترهایمان را ببندیم.

* من در احاطه نور خدا هستم که هیچ چیز منفی نمی تواند در آن رسوخ کند.

* چون با آن یگانه جدایی ناپذیر همراهم پس با عشق و خوشبختی جدایی ناپذیر خود نیز همراهم.

* در درونم سرزمینی کشف نشده است که هم اکنون بر من آشکار خواهد شد.

* زندگی کابوس نیست، لذت است، لذت دیدار یک درخت، یک نور تابیده از سقف آسمان، یک نگاه پرتاب شده به بیرون پنجره.

*** و....

با نگاه آرامت نامهربانی هایم را می بینی و همچنان مهربانی می کنی،

لبخند تو برایم شرمندگی مکرر به بار می آورد

و سکوتی آشنا که آبستن پرسش بی جواب من است:

چطور می توانی این قدر وسیع باشی؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:2 توسط شمع روشن |


این مطلب را در وبلاگ عزیزی دیدم و درج آن را بهانه آمدنم قرار می دهم:

برای زندگی کردن دو چیز لازم است: قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

زیبا اندیشان به زیبائی می رسند...

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه­هایی که می­روی جزیی از تو می­شود و سرزمین­هایی که می­پیمایی بر مساحت تو اضافه می­کند.

دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی­شناختند!

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می­شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می­فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می­دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:53 توسط شمع روشن |


            

      

(تمام اندوخته‌ای که شما می­توانيد حفظ کنيد، به اندازة آبی است که در گودی دستانتان می‌توانيد نگه داريد. به سوی روشن ضمیری: آنتونی د.ملو)

 حافظ گوید:

اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

   صائب تبریزی حافظ را گوید:

اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

  شهریار نیز آن دو را خطاب کرده و گوید:  

اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون هاتف که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن تُرکِ شیرازی که برده جمله دل ها را!

    و.... من نیز پا در کفش بزرگان کرده و شرمسار زمزمه دارم:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام عشق دنیا را

هر آن کس چیزی بخشد به کام و لذت دنیاست

نه چون شهیار که می بخشد تمام روح و اجزا را

تمام روح و اجزا را به آن دنیا فرستادند

که دیگر نیست زان بگزیده فنا ردی دل ما را

      

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:5 توسط شمع روشن |


        

 

دو پرنده عاشق در قابي

در ميان گل‌ها، بر ديواري

خودنمايي مي‌كنند.

دو پرنده عاشق

در اسارت سنت‌ها

در حصار تاريخ‌ها

در ميان خانه‌ها

بيگانه بر ديوار سكوت

نقش خنده مي‌سازند.

دو پرنده عاشق

قلب در قلب يكديگر

بر اسارت قاب خويش

مي‌گريند و مي‌رقصند

و مي‌خندند و مي‌رويند

دو پرنده عاشق

در پشت زنجيرهاي سرزنش،

پچ‌پچ‌كنان،

نقش خويش را از ميان قاب زيبايشان

بيرون مي‌كشند.

دو پرنده عاشق

پشت در پشت يكديگر

آرام و بي‌قرار،

نجواي عاشقي

بر ديوار زندگي مي‌كوبند.

دو پرنده عاشق

با امواج شكن در شكن دم‌هايشان

به دريا فخر مي‌فروشند.

دو پرنده عاشق

در مصدر آگاهي

از سرنوشت خويش

نيك آگاهند.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:29 توسط شمع روشن |


 

••••• هميشه نيكوتر را برمي‌گزينم و آن زمان كه نيكوترها تمام گردند نيكوترين را انتخاب خواهم كرد كه هرگز نه تمام‌شدني‌ست و نه رفتني در كارش مي‌باشد.

••••• آموخته‌ام كه هيچ‌گاه نجابت و تواضع ديگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم.

•••••عشق را از طبيعت بايد آموخت كه خورشيد عالم‌تابش نور و گرما را به سبزه و گل و مرداب و لجن يكسان مي‌بخشد.

••••• زندگي يك بازي است و هركسي از خوب‌بازي‌كردن لذّت مي‌برد.

••••• وارد درياي كسي نشو، اگر هم شدي و ديدي كه درياي عميقي است با ترس از غرق‌شدن پا به فرار مگذار!

••••• اگر دل‌گيري و مي‌خواهي فرار كني، پُل‌هاي پشت‌سرت را خراب نكن!

                           

چشمه‌ها در قلب من جاريست...

                گر چه دستان من تهي است...

                  اشك در چشم من مي‌جوشد...

                        گريه‌ام بهر تو مي‌گويد....

                                  -چشمه را درياب...

اشك­ها انتها دارند...

       چشمه را درياب...

                         اين لايزال نامنتها را!..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:30 توسط شمع روشن |


 

ريشه‌هايم را بزن،

مرگ آيينم را بگو!

بازتاب آن شبِ يلداي زيبا را بگو!

من دگر آن زاهد مدح‌گوي دربار نيستم

من دگر آن صوفي هوهوگويِ

بنشسته در كوهسار نيستم

  من دگر نيستم،

   آري من دگر

                     - نيستم

ريشه‌هايم را بزن!

از ريشه‌هايم خسته‌ام

مرگ فردايم را بگو

من دگر بشكسته‌ام

  بازتاب آن شب يلداي زيبا را بگو

من كنون آن ظلمت زيبا را

                         - جسته‌ام

من دگر مست و قلندر،

  شبروي كوي دلدار

                  - نيستم...

من دگر هستي نيستم،

كردار نيستم،

  پندار و گفتار نيستم،

  من دگر نيستم،

  من دگر

       - نيستم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:54 توسط شمع روشن |


            

دست بر برگ خيال مي‌كشم

در درياي ر‍‍ؤيا

     ماهياني را مي‌بينم

             كه به دنبال دريا مي‌گردند.

درختاني سبز در دل جنگل

                  كه جنگل را نمي‌بينند.

مورچگاني متحّد در پيِ نان

    از آبشار تپه‌ي خاكي رها مي‌شوند.

فريادهايي كه مي‌شكنند،

              دل كوه را از براي فردا.

مردگاني كه در گورهاي خود،

         به انتظار ميزباني موريانند.

پرتوي نوري كه با شتاب،

       به اميد جان‌بخشيدن برگي،

                      به سوي زمين مي‌راند.

پروازهايي كه بر سر ساختمان‌هاي بزرگ

                    هوا را ستون خود مي‌سازند.

آدمياني كه در ميان الفاظ

           نقش‌هايي مي‌سازند.

نقش‌هايي كه با حصار خويش

                    مرا به بند مي‌كشند.

حصارهايي كه در ميان كثرت درختان

          وحدت جنگل را در هم مي‌كوبند.

گوهراني كه در ميان صدف پندار

                   از ديدن دريا محرومند.

قياس‌هايي كه با وزنه‌هاي باطل

                   انسان‌فريبي مي‌كنند.

احساساتي كه افسار روزگار

            به هر سويشان مي‌كشد.

در خيال واقعيت

                    همراه با نسيم

                      از تمامي‌شان

                   عبور خواهم كرد.

فروغ صبحگاهي را خواهم ديد.

فرياد سكوت خواهم زد:

آري، آري، زندگي اين است،

        ـ آمدن، پديدارشدن، رفتن.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:26 توسط شمع روشن |


اندوه و خستگي دو روي ِ يك سكه­اند

          اندوه خستگي است كه بر جان مي­نشيند

                  خستگي اندوهي است كه در تن مي­رويد...

شیخ ِ ما روزه می­گیرد تا

                            «ربنا»

و درست قبل ِ اذان

                   روزه­اش می­شکند...

عاشق

               به تمامي مي­خواهد

                       اما «تماميت­خواه نيست...»

بیچاره ماهی!

آنقدر غرق ِ دریاست که

اعجاز ِ باران را نمی­فهمد...

اي بسا

    خردمندان ِ‌بي­مهر

                 و

                    مهرورزان ِ بي­خرد ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:28 توسط شمع روشن |


آندره ژيد(مائده‌هاي زميني):

.... ترديد بر سر دوراهي‌ها تمامي عمر ما را به سرگشتگي دچار ساخته...

كاش در تو هيچ انتظاري حتي  ميل هم نباشد

و فقط استعدادي براي پذيرفتن باشد...

آن‌چه را كه به سويت مي‌آيد منتظر باش

اما جز آن‌چه را كه به سويت مي‌آيد خواستار مباش...

جز آن‌چه كه داري آرزو مكن....

بفهم كه در هر لحظه مي‌تواني مالك خدا با همه ملكوتش باشي...

آرزوي تو از عشق باشد و مالك شدنت عاشقانه...

   

شاندل:

كسي مي‌تواند در پاي عشق بميرد كه پيش از آن زندگي در پيش چشمانش مرده باشد

 

درد ما در بودن ما ريشه داشت 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط شمع روشن |


به استقبال بهار برويم و جامه نو به تن دل بپوشانيم كه:

« از هر چه زير چرخ كبود است آزاد باشيم».

بايد پنجره‌ها را گشود

هوايي تازه به جان گلدانها بخشيد

آواز بلبلان را تا تنگترين زواياي خانه جا داد

بايد خانه دل را تكاند

و يك سال بزرگتر شدن را به يكديگر تبريك گفت.

سال را به پايان مي‌بريم و تند و تند به جمع‌بندي امورات انجام نداده‌مان مي‌پردازيم

و من دفتر پست پاياني سال را با بخشي از سخنان آنتوني د.ملو در كتاب «آگاهي» و نيز حكايتي ديگر از «به سوي روشن‌ضميري» به پايان مي‌بريم و در ادامه مطلب مقدمه آنتوني د.ملّو را بر كتاب فوق‌الذكر مي‌آورم:

برگزيده از كتاب «آگاهي»

......... به شما گفتم كه يك تمرين ساده‌ي روحاني، خيره‌شدن به چيزهاست براي آگاه‌شدن از چيزهاي اطراف‌تان. اميدوارم كه لغات را بيندازيد، مفاهيم را رها كنيد و آن‌گاه خواهيد ديد، آن‌گاه با واقعيت تماس خواهيد داشت. اين تنها درمان درد تنهايي است. ما عموماً از طريق وابستگي عاطفي به مردم و معاشرت و شلوغي با آن‌ها، براي درمان درد تنهايي تلاش مي‌كنيم. اين درمان‌كردن نيست. برگرديد به چيزها، برگرديد به طبيعت، برويد به كوهستان. آن‌گاه متوجه خواهيدشد كه قلبتان شما را به صحراي بي‌كران تنهايي برده‌است، آن‌جا ديگر كسي در كنار شما نيست، مطلقاً هيچ‌كس!

ابتدا اين طاقت‌فرسا به‌نظر خواهد آمد. اما اين فقط به آن سبب است كه به تنهايي عادت داده نمي‌شويد. اگر از عهده‌ي ماندن در آن‌جا براي يك مدت طولاني برآييد، به‌ناگهان بيابان در عشق شكوفه خواهدداد. قلب شما به زير آواز خواهدزد و اين بهار جاودانه خواهد بود. داروي مخدرتان بيرون خواهدشد و شما آزاد خواهيدبود. سپس خواهيدفهميد كه آزادي چيست، عشق چيست، سعادت چيست، واقعيت چيست، حقيقت چيست و خدا چيست. شما ماوراي اين مفاهيم، تربيت، اعتياد و وابستگي‌هاي‌تان را خواهيد فهميد. آيا آن‌چه كه مي‌گويم قابلِ فهم است؟

                 

                          

برگزيده از « به سوي روشن‌ضميري»

او را به بند کشيدند و گفتند هميشه به حبس خواهد ماند تا بميرد و يا او را بميرانند. اما مرگ را با آن روح آزاد چه کار؟

روزها نسيم لبخندش حکايت از روح بلندش داشت و شب­ها سکوت و آرامشش. تا اينکه آن روز!  آن روز به ميان زندانيان ديگر آمد و با نوای سازی در دست، نوازشگر جان­ها شد و همه مبهوت و خاموش خود را در رخوت آن نوا رها کردند. نگهبانان را خوش نيامد و با خشم او را بردند و به مجازاتی سخت انگشتانش را بريدند. اما روز بعد باز او بود و جمع زندانيان و انگشتانی بريده و خونين که ساز می­زد و آوازی روح‌نواز مي‌خواند و همه بر گِرد او، مسحور آوازش گشته و باز هم خشم نگهبانان و مجازات....که اين بار شکستن سازش بود. ولی روز بعد او بی‌هيچ سازی در جمع ياران آوازی دلنشين سر داد که روح  وارستگی و  آزادگی را  در جان­های  تشنة  آن­ها  می­ريخت و همه آرام و مبهوت او را چو شمعی در ميان جمعشان گرفته و قطره قطره جان، چون شمع از چشمانشان، می­چکيد که باز هم مجازات! و اين بار مجازات او حنجره‌ای خونين بود که به کينه از هم دريده شد تا يارای خواندنش نباشد. آنچه ماند سکوت بود، سکوتی مرگبار که کار صدها فرياد می­کرد. اما در ميان بهت و اندوه ديگران، تنی لهيده از جور و ستم به ميدان رفته و به رقص درآمد، رقصی که حرکات انگشتانی قطع‌شده و خون‌آلود و دستانی شکسته و مجروح و حنجره‌ای از هم‌دريده به آن جان می­بخشيد. رقصی چنان شگفت‌انگيز و پراحساس که حتی نگهبانان را نيز مبهوت و مسحور کرده‌بود، رقصی خاموش و سکوتی پر از فرياد و چشم­ها همه اشکبار.

«سودهاچندرن» يک رقاصة کلاسيک هندی بود که در پی حادثه‌ای يک پايش را از دست داد و مجبور به استفاده از يک پای مصنوعی شد. او پس از تمرينات بسيار موفق شد که باز هم چون گذشته‌ها با رقصيدن بدرخشد. وقتی از او پرسيدند:

«چگونه می­توانی با يک پا باز هم  برقصی؟»

 جواب داد:

« هرگز برای رقصيدن نيازی به پا نداريد!»

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:25 توسط شمع روشن |


                 

از آنجا كه مدتي است مطالبي از كتاب «به سوي روشن‌ضميري» را برگزيده و در پيش روي دوستان قرار مي‌دهم بعضي از آنان كه نظر لطفي به سايت حقير دارند در مورد اين كتاب و نيز شخص آنتوني د.ملو مي‌پرسند. به همين علت اين بار نيز ضمن انتخاب حكاياتي نغز از اين كتاب ، جهت پاسخ به اين عزيزان مقدمه كتاب را در ادامه مطلب خواهم آورد:

                  

ستاره‌ای تابناك بر بالای كوهساران می‌درخشيد، ستاره‌ای آن چنان زيبا و پرفروغ كه حتی به روزهای روشن هم چشم همگان را خيره می‌كرد:

” ازكجا آمده بود؟ و چه كسی آن را بر آسمان كوه نشانده‌بود؟“

و چون ردّ انوارش را می‌گرفتند، امتدادشان به خانه آن پير می‌ديدند. همو كه همه روز از ستيغ آفتاب تا طلوع مهتاب به روزه بود و همه شب تا بامدادان به نيايش و شايد اين التفات خدا به تقوايش بود.

روزی آن پير عزم كوه نمود و دختركی خردسال نيز به اصرار اورا همراهي نمود. هُرم آفتاب به جانشان عطش می­ريخت. چون دخترك را از عطش بي‌تاب ديد، كوزه آب را بر لبانش نهاد. اما دخترك نمی‌نوشيد:

ـ تو تشنه باشی و من آب بنوشم؟ نه،  تا تو ننوشی من نمي­آشامم.

و او بود و امتحانی سخت:

ـ اگر آب بنوشم، روزه خود را بشكسته‌ام و اگر ننوشم، مرگ اين طفل را خواسته‌ام. چون عطش طفل را بيش از آن روا نمی‌دانست، بعد از عمری روزه بگشود و همراه دختر آب به لب برد. سر پايين گرفت و ديگر نمی‌توانست به كوه نظر كند كه نيك می‌پنداشت، آن ستاره رفته‌ است. اما چون فرياد شادمانه كودك را شنيد، چشم بگشود آه! آنجا، بالای كوه دو ستاره! آری دو ستاره! يك از يك فروزانتر به اهتزاز ديد و دلش از عشق لرزيد.

     

” سقراط“ را گفتند:

ـ فيلسوفی راستين چون تو که حتی کفش از پای دريغ می­دارد، چگونه است که هر روز به بازار می­شود، آن هم ساعت­ها پی ديدن مظاهر دنيا!

و ”سقراط“ گفت:

ـ من شيفته رفتن به بازار هستم، در آنجا چيزهای بسيار می­يابم که می‌بينم چقدر از نداشتن آن­ها خوشنودم!

”روحانيت“ اين نيست که بدانيم چه می­خواهيم، بلکه آن است که بدانيم چه چيزی نياز نداريم!

                                           

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:56 توسط شمع روشن |


«ويستلر» نقاش مشهور مأمور به كشيدن تصوير يك پُل نظامی برای ارتش شد. اما هر بار كه قلم به روی بوم می‌برد، نگاه معصومانه دو كودك نحيف و ژنده‌پوشِ ماهيگير كه به او زُل زده‌بودند، لحظه‌ای از پيش چشمانش محو نمی‌شد. با خود انديشيد:

«مگر می‌توان پُلی را بدون رودخانه‌ای به تصوير كشيد؟ و مگر می‌توان رودخانه را بدون اين دو گرسنه اميدوار ترسيم كرد؟»

و اين بود كه تصوير آن دو كودك ژنده‌پوشِ ماهيگير كه سر برگردانده و نگاهی مملو از اندوه و اميد داشتند، كنار تصوير يك پًل در تابلوی او جان گرفت. نهيبش زدند كه:

«دو كودك آن هم در يك تابلوی نظامی؟ نه! بايد محو شوند.»

قلم بر تصوير برد تا آن دو ماهيگير كوچك را محو سازد. امًا باز هم آن نگاه­های كودكانه كه تا عمق جانش می‌نشست، پيش چشمانش ظاهر‌گشت. پس اشك‌ريزان آن­ها را كنار رودخانه و در زير دو سنگ قبر فرسوده به خاك سپرد.

بيماری كه از سرماخوردگی شديد رنج می‌برد و هيچ تأثيری از داروهای طبيب در خود نمی‌ديد، با نااميدی از پزشك خود پرسيد:

ـ نمی‌توانيد مرا شفا دهيد؟

ـ توصيه می‌كنم به حمام برويد و قبل از آن­كه بدنتان خشك شود در معرض باد بايستيد!

ـ اين كار مرا شفا می‌دهد؟

ـ خير، اما باعث می‌شود كه دچار ذات‌الريه شويد و آن‌گاه من شما را مداوا خواهم كرد!

«آيا انتظار داريد كه مرشد و مرادتان مرضی را كه خود به جانتان انداخته‌است، مداوا كند؟»

« ـ خدا را شكربراي گردش در دشت و صحرا، قاطری با خودمان برده ‌بوديم. چرا كه وقتی يكی از بچّه‌ها مجروح شد، برای حمل او از قاطر استفاده كرديم!

ـ چطوری مجروح شد؟

ـ هيچی قاطر به او لگد زد! »

( از كتاب « به سوي روشن‌ضميري» اثر آنتوني د.ملّو و ترجمه منصور پاره‌كار)

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:24 توسط شمع روشن |


قطعه‌اي كوتاه و تكان‌دهنده از كتاب «آگاهي» اثر آنتوني د.ملّو و ترجمه منصور پاره‌كار

وقتي‌که شما بيدار مي‌شويد، وقتي‌که مي‌فهميد، وقتي‌که مي‌بينيد، دنيا درست مي‌شود. ما هميشه به وسيله‌ي يک مسئله‌ي شيطاني آزار مي‌بينيم. يک داستان پرمحتوا و قوي درباره‌ي پسرکي است که در کنار رودخانه قدم مي‌زد. او تمساحي را ديد که در يک تله گير افتاده‌بود. تمساح به پسرک گفت: ”آيا حاضري به من رحم کرده و مرا از اين دام نجات دهي؟ شايد من بدقيافه باشم، اما اين که گناه من نيست، تو مي‌داني که من اين‌گونه آفريده شده‌ام. اين شکل ظاهري من است وگرنه من در سينه قلب يک مادر را دارم. امروز صبح براي تهيه‌ي غذا براي بچه‌هايم آمدم که در اين دام گير افتادم“. پسرک پاسخ داد: ”آه! اگر من براي رهاشدن از اين تله به تو کمک کنم، به محض آزادشدن مرا خواهي بلعيد“. تمساح گفت: ”تو فکر مي‌کني که من با نجات‌دهنده‌ي خودم چنين کاري خواهم کرد؟“ پسرک براي رهانيدن قانع شد و تمساح هم بلافاصله او را بلعيد؛ در زماني که پسرک هنوز در ميان آرواره‌هاي تمساح اسير بود گفت: ”اين بود پاداش کار نيک من؟“ و تمساح پاسخ داد: ”خوب! اين مسئله را شخصي نکن! اين روندي است که جهان مي‌رود، اين قانون زندگي است“. پسرک با تمساح به جروبحث پرداخت. به همين علت تمساح گفت: ”آيا مي‌خواهي که از کسي اين مسئله را بپرسي؟“ پسرک چشمش به پرنده‌اي خورد که روي شاخه‌ي درختي نشسته‌بود. پس به او گفت: ”پرنده! آيا آن‌چه که اين تمساح مي‌گويد درست است؟“ پرنده جواب داد: ”تمساح درست مي‌گويد. مرا مي‌بيني! يک‌روز که همراه با مقداري غذا براي جوجه‌هايم به لانه برمي‌گشتم، حال مرا از ديدن يک مار که مستقيم به سمت لانه‌ام مي‌خزيد، مجسم کن! من کاملاً درمانده بودم و آن مار جوجه‌هايم را يکي پس از ديگري مي‌خورد. من جيغ مي‌کشيدم و فرياد مي‌زدم اما بي‌فايده بود. تمساح درست مي‌گويد؛ اين قانون زندگي است و مسيري است که جهان مي‌رود“. تمساح گفت: ”مي‌بيني!“ اما پسرک گفت: ”اجازه بده که از کس ديگري هم سئوال کنم“. تمساح قبول کرد و گفت: ”بسيار خوب! ادامه بده!“ الاغ پيري از آنجا مي‌گذشت، پسر از او پرسيد: ”الاغ! آيا اين چيزي که تمساح مي‌گويد درست است؟“. الاغ پاسخ داد: ”به من نگاه کن! من تمام عمرم براي صاحبم کار و بردگي کرده‌ام و او به ندرت براي خوردن چيزي در حد کفايت به من مي‌داد و اکنون که پير و بي‌فايده شده‌ام مرا وِل کرده‌است و من در اين جنگل در انتظار حيوانات وحشي پرسه مي‌زنم تا از راه برسند و به زندگي من پايان بخشند. تمساح درست مي‌گويد و اين قانون زندگي است و راهي است که جهان مي‌رود“. تمساح گفت:”مي‌بيني! بگذار برود!“ پسرک گفت: ”به من يک فرصت ديگر بده! آخرين فرصت! به خاطر داري که چطور ترا نجات دادم، پس بگذار از يک موجود ديگر هم بپرسم!“ تمساح قبول کرد و گفت: ”بسيار خوب! آخرين فرصت تو!“ پسرک خرگوشي را ديد که از آنجا رد مي‌شد. از او پرسيد: ”خرگوش! آيا تمساح درست مي‌گويد؟“ خرگوش بر روي دو پاي خود نشست و رو کرد به تمساح و گفت: ”آيا تو چنين چيزي گفته‌اي؟“ تمساح تأييد کرد و خرگوش گفت: ”يک لحظه صبر کن! ما بايد اين موضوع را مورد بحث و بررسي قرار دهيم“. تمساح موافقت کرد و خرگوش ادامه داد: ”ما چگونه مي‌توانيم بحث کنيم در حالي‌که تو پسرک را در دهان گرفته‌اي؟ او را رها کن! او هم بايد در اين بحث شرکت کند“. تمساح گفت: ”فکر کردي خيلي باهوشي؟ اگر من تنها يک لحظه او را رها کنم او فرار خواهد کرد“. خرگوش گفت: ”من تصور مي‌کردم که تو بيشتر از اين‌ها قدرت داشته‌باشي! اگر او براي فرار تلاش کند يک ضربه‌ي دُم تو او را مي‌کُشد“. تمساح گفت: ”منصفانه است!“ و پسرک را رها کرد. براي يک لحظه که پسرک آزاد شد، خرگوش فرياد کشيد: ”فرار کن!“ پسرک دويد و فرار کرد که خرگوش به او گفت: ”آيا تو از گوشت تمساح لذت نمي‌بري؟ آيا مردم روستاي تو يک وعده غذاي خوب نمي‌خواهند؟ تو واقعاً مي‌خواهي او را رها کني؟ حال‌آنکه هنوز بخش زيادي از بدن تمساح در دام مانده‌است. چرا به ده نمي‌روي و براي به پا کردن يک ضيافت کمک نمي‌آوري؟“. و اين درست همان کاري بود که پسرک انجام داد. او به ده رفت و همه‌ي مردان روستا را خواند. آن‌ها همه با تبر و چنگک و نيزه‌هاي خود به جان تمساح افتادند و او را کشتند. سگ پسرک هم آمده‌بود و چون چشمش به خرگوش افتاد به دنبال او گذاشت و بي‌معطلي او را گرفت و خفه کرد. پسرک خيلي دير رسيد و در حالي‌که خرگوش را در حال جان دادن تماشا مي‌کرد با خود گفت: ”تمساح درست مي‌گفت. اين مسيري است که جهان مي‌رود. اين قانون زندگي است“.

هيچ توضيحي نيست که شما بتوانيد، شرح بدهيد تا همه‌ي رنج‌ها و شيطان و شکنجه و ويراني و عطش و اشتياق را در دنيا دور سازد. شما هرگز آن را شرح نخواهيد داد. شما مي‌توانيد ديوانه‌وار با فرمول‌ها و مذهب و يا جور ديگر سعي کنيد اما هرگز آن را شرح نخواهيد داد. زيرا که زندگي يک راز است که معنايش اين است: ذهنِ متفکر شما قادر نيست آن را درک کند. به این دلیل که شما می­بایست که بيدار شويد و سپس ناگهان شما متوجه مي‌شويد که واقعيت مسئله‌ساز نيست. شما مسئله هستيد.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:29 توسط شمع روشن |


دنيا چنان گذرگاهي‌ست و آمدن و رفتن ما چون سفري كوتاه در اين معبر

مبدأ پيدا و مقصد معلوم و ناهويدا

گاه رسيدن به چشم بر هم زدني باشد

و زماني آن‌قدر طولاني كه گويي پاياني ندارد

گاه سفر چنان آسوده و سهل تو را مي‌برد

و گاه آن چنان دشوار كه تنها درد است كه به جان مي‌نشيند

گاه دوستان و همسفراني كه سفر را با ملازمت خويش خوش مي‌دارند

و زماني تنها،‌ تنهاي تنها آن هم با اندوه و مشقت

آمدن اراده ما نيست كه پايانش را ما مهيا سازيم

تنها هر لحظه آري هر لحظه رفتن را تجربه داريم

رفتني كه مرگي را رقم مي‌زند

هر لحظه، مرگ لحظه‌اي است كه گذشت

و فردا مرگ امروز است

دل كندن از اينك و به شوق فردا زيستن بسيار بيهوده است

عدم هر وجودي و نبود هر بودي وجود و بود ديگري را نويد مي‌دهد

پس... هرگز عدم نيست كه وجود دارد

بلكه تنها بودن‌هايند كه در حال تغييرند

آري....

روزي كه به دنيا مي‌آيي گريه‌ات شادي را ارمغان مي‌آورد

و گاه رفتنت،‌ شادماني تو گريه ديگران را به دنبال دارد

حال آن‌كه "مردن هرگز به تلخي فراموش كردن يك بودن نيست"

و زيباترين لحظه آخرين دم است

آن لحظه‌اي كه بودني تغيير شكل مي‌دهد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:51 توسط شمع روشن |


زادروز آن رهبر هشتمين بر شيفتگان حضرتش خجسته باد.

دلـــم بردي ســـمن يارا

چـــــه‌ها كردي دل‌آراما

از اين خانه گـــذر كردي

غبار عشق نظـــــر كردي

جلا دادي زِ زنگــــــارم

صفا دادي به اين حالـــم

به عشق من ســلام دادي

به كوي خود رَهَــم دادي

ز اين دنيا رها كــــردي

با آن مهرت شفا كــردي

شـــفا از تو، وفــا از تو

دل اين مدعا از تــــــو

دعــــايم كن، زلالم كن

از اين دنيا رهايم كــــن

تو آن بودي كه مي‌بودي

تو آن هستي كه مي‌خواستي

در اين دريا شـــنايم دِه

به قلـــبت آشـــنايم دِه

صـــفاي من، وفاي من

گـــــناه من، جفاي من

مـــراد من، صواب من

وجود من، كـــتاب من

عظيم.من، رحــــيم من

فراغ من، كـــــريم من

ببخشـــــايم، ببخشايم

از اين كارم، از اين راهم

كــــــه كارم ادعا بوده

كه امر من گــناه بـوده

گناهم عاشــقي بوده

جزايم آتشــي بوده

همان آتش كه سـوزاند

بدي‌ها و رُخــــي ماند

به مجنوني كشد من را

به تيشه مـي‌زند بُن را

به هر ضربه چه آتش‌ها

كه از كوه‌ها كشـد بالا

كنون كه عشق سوزانت

به پا خيزد، بســوزاند

همه آن‌چه كه من داشتم

همه آن‌چه كه مـن بودم

به عشق خود مرا سوختي

به آتش مـي‌زدي، روفـتي

فراتر از وفــــــــا بودي

فراتر از صـفا بــــــودي

تو آن بودي كه مـي‌بودي

من آن هستم كه مي‌خواستي

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:34 توسط شمع روشن |


 

اي مرگ

اي غريبه‌ي آشنا

اي تاريكي

اي معماي زندگي

مي‌بينمت،

مي‌شناسمت،

مي‌دانمت.

در عبور از كوچه‌ي زندگي

همسان سايه‌ام

در زير پاي،

بر روي آسفالت سيه،

كوچك و بزرگ مي‌شوي.

همواره با مني

زيبايي عبور از كوچه‌هاي تنهايي‌ات

اميد زندگي مي‌دهد.

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:53 توسط شمع روشن |


به علي كوچيكه!...

نه علي بونه‌گير....

علي خوب و صاف...

علي كه...

تو روزگار خود

دنبال هيچي مي‌گشت...

هيچي را يافت؟...

نمي‌دونم، نمي‌دونم!!...

اما...مي‌دونم...

مجبور شد....كه!....

رفت و رفت و رفت...

تا به دريا رسيد...

كوه‌ها را گشت.....

سال­هاي بعد....

- او برگشت....

چي ديده‌بود؟...

چي شده‌بود؟...

خواب يه ماهي ديده‌‌بود؟...

او اهل خواب‌ديدن نبود!....

رؤيا نبود...

واسه­ی هيچي بودن نبود!...

كار مي‌كرد و كار مي‌كرد....

فكر مي كرد و فكر مي­كرد...

او علي بود...

علي كوچيكه!...

نه علي بونه‌گير!....

اون مي‌گفت كه...

چي ديده‌بود؟...

چي شده‌بود؟...

واسه­ی خودش...

مرد شده‌بود....

حادثه‌هاي رخ‌داده!

همش خوب و...همش خوب...

دنياي فرنگ...

چه زيبا!...

مست و مشنگ!...

چه رؤيا!...

اما چي بود؟...

هيچي نبود...

رؤياي كودكي بود؟...

دنيا بود؟...

دريا بود؟...

عشق و صفا پيدا بود؟...

همين بود و همين بود...

هيچي نبود....

عشق و صفا پيدا بود!....

عشق و صفا پيدا بود....

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:13 توسط شمع روشن |


 

باز آمد روز هجران

روز هجران خدايان.....

روز در خاك­، گيركردن....

روز از جنگل، گريختن...

روز دريا را نديدن...

روز باران را نبودن....

روز هجران....

ـ روز هجرانِ خدايان....

ليك...

اين روز هجران را بايد

             شكســـت!....

يادم آمد روزه‌داران

روزه­ی صبري‌گرفتن...

روزه­ی غم را شكستن...

بر هوس­ها رونمودن....

شاد بودن....

پس تو، هم!....اين غم و اندوه را...

ـ رها كن!...

رازهاي هستيِ ما را...

تو بنگر!....

پندهايم را تو بشنو!....

خويشتن را از خود...

ـ رها كن!....

تا به دريا رسيدن!...

و....

خداگونه دويدن...

شوق و شادي را گريستن!....

ياد باد آن روزه‌داران،

شكرگويان،

صبرپويان،

ياد باد.....

و.....

ياد باد......

و.....

 ياد باد.....!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:19 توسط شمع روشن |


 

با قايقي شكسته

از گذشته مي‌آيم

از گذرگاه‌هاي جبر و اختيار عبور كرده،

به زير پل حال در گذرم.

گذشته گذشته است

با كوله‌باري از خاطره

و اثري ردّ پايي در حال و آينده

لحظه را درياب

آينده در انتظار است.

جسم خسته،

روح دل‌آزرده

گاهِ استراحت خواهد رسيد.

جسم خواهد خفت،

روح خواهد رفت،

به دنبال آرامش!

حال اينك آرامش را تجربه كن،

آينده در انتظار است.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:56 توسط شمع روشن |


ای تکیه­زده بر دیوار تنهایی

خروشانت نمی­بینم

بر خویشتن خویش نظاره کن

ریشه­ی احساسات را دریاب

تزاید افکارت را آگاه باش

گفتار خویش را بشنو و از

چرای کردارت مطلّع باش

مرا رها کن

زیرا، من دیوانه­ای بیش نیستم که

آرام و بی­قرار

از میان آدمیان در بند

در حال گذرم

ـ اي خداوند جبّار كه مرا به ارّابه­ی زندگي بسته‌

و با شلاّق حوادث به جلو مي‌راني،

بدان!...كه تندتاختنم نه از براي لذّت دويدن است

و نه از درد شلاّق،

بلكه از بهر چرخ­هاي روان اميد و آرزوي ارّابه

و...نيازم به....حركت است

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:27 توسط شمع روشن |


.

برگ خیال

دست بر برگ خيال مي‌كشم

در درياي ر‍‍ؤيا

ماهياني را مي‌بينم

كه به دنبال دريا مي‌گردند.

درختاني سبز در دل جنگل

كه جنگل را نمي‌بينند.

مورچگاني متحّد در پيِ نان

از آبشار تپه‌ي خاكي رها مي‌شوند.

فريادهايي كه مي‌شكنند،

دل كوه را از براي فردا.

مردگاني كه در گورهاي خود،

به انتظار ميزباني موريانند.

پرتوي نوري كه با شتاب،

به اميد جان‌بخشيدن برگي،

به سوي زمين مي‌راند.

پروازهايي كه بر سر ساختمان‌هاي بزرگ

هوا را ستئن خود مي‌سازند.

آدمياني كه در ميان الفاظ

نقش‌هايي مي‌سازند.

نقش‌هايي كه با حصار خويش

مرا به بند مي‌كشند.

حصارهايي كه در ميان كثرت درختان

وحدت جنگل را در هم مي‌كوبند.

گوهراني كه در ميان صدف پندار

از ديدن دريا محرومند.

قياس‌هايي كه با وزنه‌هاي باطل

انسان‌فريبي مي‌كنند.

احساساتي كه افسار روزگار

به هر سويشان مي‌كشد.

در خيال واقعيت

همراه با نسيم

از تمامي‌شان

عبور خواهم كرد.

فروغ صبحگاهي را خواهم ديد.

فرياد سكوت خواهم زد:

آري، آري، زندگي اين است،

ـ آمدن، پديدارشدن، رفتن.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:16 توسط شمع روشن |


 

ديروزها رفته‌اند...

فرداها...

نيامده‌اند...

اما....

ريشه‌هاي زندگي...

درديروزها نشسته‌اند...

روييده‌اند....

ـ تا فردا!....

امروز پلي است ميان

ريشه و رويش....

كه چراغش...

سوسوي ديروز است....

و...امروز هم چون

ديروز شود...

ريشة فرداست...

ريشه‌ها را درياب!...

در پرتو...

- آموختن،

- ديدن،

- و...

رستن از آنچه

- زنجير است...

اگر گناهي باشد و يا ثوابي

بيهوده مگرد!...

و...خود را ميازار!...

كه در درون خويش...

جا خوش كرده‌اي...

پس...رها بايد!...

رها بايد...

تا رسيدن به فردا؟...

- شايد!....

&&&&&&&&

••••...

در زمان تولد، گريه‌ات اشك شوق و شادي را

براي ديگران به ارمغان آورد و...

به گاه رفتنت، خنده‌ات گريه و غم به دنيا داد.

گويند كه مرگ تولدي ديگر است،

شايد كه تولد نيز مرگي ديگر باشد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:11 توسط شمع روشن |


       

چشمه‌ها در قلب من جاريست...

گر چه دستان من تهي است...

اشك در چشم من مي‌جوشد...

گريه‌ام بهر تو مي‌گويد....

-چشمه را درياب...

اشك­ها انتها دارند...

چشمه را درياب...

اين لايزال نامنتها را!...

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:45 توسط شمع روشن |


آوای عشق را تنها

برای خدا سر می­دهم

زیرا اوست که در درونم لانه کرده­است

خانه­ی دل را برای او

آذین­بندی می­کنم

زیرا اوست که فضای آن را

پر کرده­است

کمان آرشم را برای او

به پرواز در می­آورم

زیرا اوست

که به آن بال و پرواز می­دهد

صبر بتولم را برای او

نگه می­دارم

زیرا اوست که

صبورترین صبورهاست.

****

آه خورشید سرک می­کشد

از پس درختانی که

به امید حرارت او

قد راست نگه داشته­اند

آه خورشید سرک می­کشد

و طبیعت با سرخ­­رنگ­های زیبای خود

به پیشوازش می­آید

آه خورشید سرک می­کشد.

آه خورشید

شروع بخشش خویش را به طبیعت

با رنگ­های زیبا جشن می­گیرد

آه خورشید سرک می­کشد

از پی ساختمان­های بلندی که

موجودیت خویش را

از او می­دانند

 

                                       .

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:3 توسط شمع روشن |


اي جسم حمّال

اي فكر خلاّق

ديگر نمي‌خواهمتان

رهايم سازيد

اي زحمت‌هاي گذشته

اي آرزوي به ثمر رسيدن

اي اميد يافتن

ديگر نمي‌خواهمتان

رهايم سازيد.

اي انگيزه‌ي حركت

اي اميد شدن

اي بيهوده‌بودن

ديگر نمي‌خواهمتان

رهايم سازيد.

اي تأييدشدن

اي تشويق‌شدن

اي جذاّب بودن

ديگر نمي‌خواهمتان

رهايم سازيد.

اي آبروداشتن

اي شهرت يافتن

اي لذّت در جمع بودن

ديگر نمي‌خواهمتان

رهايم سازيد.

لذّت بردن، در طبيعت زيستن

برايم(مرا) كافيست

 

 

*********

ناروشن‌ضميرها خود را بيدار مي‌پندارند، در نتيجه­ی اين جهلِ،  بعضي از مردم را خوب و برخي ديگر را بد مي‌خوانند، بعضي رويدادها را شاد، و بعضي ديگر را غمگين مي‌بينند.

بيدار‌شدگان به اموري چون، زندگي و مرگ، رشد و زوال، موفقيت و ناکامي، فقر و غنا، افتخار و رسوايي،....دلخوش نيستند؛ براي آن­ها حتي گرسنگي، تشنگي، گرما و سرما تجربه‌اي از رودخانه­ی گذراي زندگي است، نه حفظ و تداوم زخم­هايشان. آن­ها براي درک اين موضوع آمده‌اند که هرگز نيازي به عوض ‌کردن آنچه مي‌بينند، نيست. تنها می­بایست شیوه­ی نگرش خویش را تغییر دهند.

و سپس آن­ها براي نوشيدن آبي مي‌آيند که اگرچه نرم وسيّال است، ولی قدرتمند بوده و در منفعت رساندن به ديگران هيچ تلاشي نمي‌کند. اين اعمال و رفتارِ به دور از منيّت  آن­هاست که موجب تغيير ديگران مي‌شود، به خاطر غيروابسته‌بودن آن­ها، دنيا رونق مي‌گيرد، و به دليل ميل و آرزو نداشتنشان، ديگران به ناپاکي نمي‌افتند.

آب براي آبياري مزارع از رودخانه گرفته‌مي‌شود، براي آب تفاوتي نمي‌کند، که در رودخانه جاري باشد و يا در مزرعه. بنابراين روشن‌ضميرها در راستای سرنوشتشان با قدرت و حلاوت زندگي مي‌نمايند.

                                               آنتونی د.ملّو..........به سوی روشن­ضمیری

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:9 توسط شمع روشن |


••••••...رمز عشق...••••

و....از عزيزِ گمگشته :: فرشاد ::

و اما.....!

نگاهِ تو!....

آه......!

تيشه­ی فرهاد است....

بر دلِ غريبِ ما!...

و....شيرين را بگوييد...

...همان بِه كه دل بسپارد به خسروان و.....

در پرده‌هاي ابريشمين بخوابد...

=============

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:36 توسط شمع روشن |


انفجار بزرگی بود

                   در تنور تاریکی

                             تکه نانی

                               در دست کودک هستی

                 حرکتی سوی ساخت نان

به رویا می­رسید، در این دنیای بی­پایان

                 حفره حفره­های تاریکی

                     در درون نان هستی

                          رشد خود یافتن

زمان­های پی در پی، در پی این حرکت

                            کسر خود بافتن

چرخشی شد و تکه­های دوّار

                       در یکدیگر چرخیدند.

تکه­دوّاری جدا از مادر خویش

               سرد شد و بر خویش گریست

آب چشم او زندگی آغاز نمود

                تا که در یخبندان بزرگ

                             هرچه او داشت ربود

بر تن هستی سردشده

عشق آمد و سرما زدود.

از پی رود دریاشده

حرکت آبی آغاز نمود.

بر تن خسته نان هستی

رود به دریا رسید

دست در دست او

عشق به رویا رسید

معشوق خسته­حال

چشم به دیدار رسید

تا این که من و تو

آسوده پی نان رویم

عاشق شویم و باهوده به پایان رسیم.

••••• •••••••..

آه خورشید سرک می­کشد

                          از پس درختانی که

                                              به امید حرارت او

                                             قد راست نگه داشته­اند

آه خورشید سرک می­کشد

و طبیعت با سرخ­­رنگ­های زیبای خود

                                     به پیشوازش می­آید

آه خورشید سرک می­کشد.

آه خورشید

            شروع بخشش خویش را به طبیعت

                                با رنگ­های زیبا جشن می­گیرد

آه خورشید سرک می­کشد

                           از پی ساختمان­های بلندی که

                        موجودیت خویش را

                                         از او می­دانند.

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:22 توسط شمع روشن |


•••••••• اندوختة عمر •••••••••

از كودكي آموخته‌ام كه ديگران اسباب‌بازي بهتري از من داشته‌باشند، تجربه ی تلخي بود، ولي حقيقت همين بود و هست. در كودكي با ماشينِ پلاستيكي بازي مي‌كردم، اكنون با شغل خود يعني هيئت علمي.

زماني فكر مي‌كردم كه والدينم توانايي خريد اسباب‌بازي بهتري را براي فرزندان خويش ندارند، حال متوجه شده‌ام خودم نيز نمي توانم اسباب‌بازي بهتري براي زندگيم انتخاب كنم، در آن زمان بازي با بعضي وسايل ممنوع بود كه امكان داشت براي سلامتي من مضّر باشد، حال نيز چنين است؛ در هر حال آموخته‌ام كه از نداشتن اسباب‌بازي رنج نبرم.

اصولاً اين كيست و يا چيست كه نوع و چگونگي نقش اسباب‌بازي را در زندگي تعيين مي‌كند؟..تا كنون جواب اين سئوال را نيافته‌ام؛ ولي با نگاهي گذرا به زندگيم تا جايي‌كه حافظه ياري مي‌كند، در مي‌يابم كه هستم و مجبور به بازي.

زندگي همين است و بس!...گاهي افكارم به جستجوي زندگي بعد از مرگ مي‌پردازد، اما ناكام و خسته به زندگي پيش از مرگ برمي‌گردد؛

زنده‌بودن را مي‌توان فهميد!...من حس مي‌كنم، فكر مي‌كنم و عمل مي‌كنم، پس هستم.

انسان از بدو تولد حدود پنجاه درصد خصوصياتش را به صورت توارثي و ژنتيك از پدران خود به ارث برده‌است؛ پدر، مادر‌، برادر و خانوادة خود را انتخاب نكرده‌ مملكت، زبان، رنگ پوست و...همگي خارج از اراده او بوده‌است و به قول روانشناسان حدود هشتاد درصد شخصيتش تا چهارسالگي شكل گرفته كه كمتر كسي آن دوره را به خاطر مي‌آورد. در دوره رشد او، خوبي ها و بدي هاي اجتماعي خارج از اراده او بوده‌است. او ناخواسته در افريقا، امريكا، اروپا و يا آسيا به دنيا آمده و بزرگ شده، به دنيا مي‌آورد و بزرگ مي‌كند تا نسل خود را بقا بخشد، بايد تصميم بگيرد كه كيست و چگونه مي‌تواند اين تاريخ بي‌انتها را عوض كند تا بقيه عمر بر او تحميل نشود.

در اين مورد هركس چيزي مي‌گويد و يا اينكه همگان يك چيز را به شكل هاي مختلف بيان مي‌كنند. ايرانيان باستان در آيين مهر، زندگي بشري را به هفت مرحله تقسيم كرده و اعتقاد داشتند اندكي از افراد تمامي اين مراحل و بعضي ديگر بسته به تلاششان در يكي از مراحل به پايان زندگي خود مي‌رسند. آنها معتقد بودند كه انسان در بدو تولد به كلاغ مي‌ماند و فقط قار قار مي‌كند، مي‌خورد تا زنده باشد؛ شايد اين دوره تا بلوغ و يا بعد از آن ادامه داشته‌باشد و بعد ازآن انسان سرباز مي‌شود و براي خواستة خود مي‌جنگد. اگر مرحلة سربازي را با موفقيت به پايان رساند، رازدار مي‌شود، گويند كه اسمِ شب در پاسداري تمريني براي رازداري است. بعد از گذراندن مرحله رازداري انسان شير مي‌شود  چند رازدار و سرباز را رهبر؛ بعد از آن پيك مي‌شود و هنر خوب زندگي كردن را به همگان مي‌آموزد؛ شايد پيامبران در مرحلة پيكي توانستند تمامي مسئوليت دشوار خود را براي جامعه انجام دهند. بعد از آن خورشيد مي‌شوند و نور خود را بر همه مي‌تابانند؛ در اين مرحله همه را دوست داشته، بر لجن و بوته گُل يكسان مي‌تابند و اجازه مي‌دهند همه از گرماي وجودشان استفاده كنند. مرحلة آخر پيري است، در اين مرحله سكوت اختيار كرده و باحسّ خود با مردم ارتباط برقرار مي‌كنند؛ مرحله‌اي كه ديگر بايد گذاشت و رفت.

زرتشتيان كه جبر را گناه مي‌پندارند و تمامي زندگي را اختيار دانسته، باور دارند كه اگر انسان رفتار خود را به شش فروزه‌اي كه از خداوند سرچشمه گرفته هماهنگ سازد گذري به هفتمين مرحله نيز خواهد داشت و به جايي خواهد رسيد كه جز خدا نخواهد ديد.

نخستين گام منش نيك و هوش يا بهمن است؛ نيك‌انديشي را يكي از فروزه‌هاي ذاتي خداوند مي‌دانند؛

گام دوم هنجار مطلق و توانايي نظم‌بخشيدن زندگي آشه‌وهيشنه يا ارديبهشت است. كوششي براي هماهنگي در رفتار جهت پيوستن به راستي است.

سومين مرحله توانايي مينوي و پادشاهي بر خودخشتره و نيريه يا شهريور است. توانايي گذشت، مهرباني، توانايي كنترل رفتار ناهنجار با هماهنگي بين احساس و خود، توانايي پيروي از هنجار مناسب، توانايي دفاع از حق و مبارزه با دروغ، توانايي رسيدن به آزادي و آزادمنشي.

گام چهارم فروزة مهرورزي شپنته‌آرمني تي يا اسفند است. در بينش زرتشتيان رابطة انسان و خدا بر مبناي دوستي و محبت است نه از روي ترس و بيداد؛ پس انسان بايد فروزة مهرورزي را در خود افزايش دهد؛ خويشتن‌داري، گذشت، فروتني، مهرباني، بخشندگي و دَهِش‌مندي از پرتوهاي اين فروزه هستند. اگر اين مراحل را طي كردي گام‌هاي بعدي خودبه‌خود نمايان مي‌شوند.

گام بعدي كمال در انسانيت هه‌اوروَتات  يا خرداد است كه او را به گام ششم يعني جاودانگي نسبي اَمره‌تات يا امرداد مي‌رساند. جاودانگي مطلق جزو ذات خداوند است، انسان در اين مرحله به‌طور نسبي به آن دست مي‌يابد.

مرحلة آخر رسيدن به حقيقت و نداي اهورايي سَرنوشه يا سروش است كه چون مشعلي نهاد انسان و ديدة دلِ عارف را روشن خواهد كرد.

يوگا مراحل رسيدن به حقيقت را با تمرينات بدني همراه نموده‌است. درآشتانگايوگا اين مراحل هشت گام دارد؛ آنها اولين مرحله را پرهيزگاري ياما دانسته و مرحلة دوم را اطاعــت از واجبات نياما خوانده‌اند، مرحلة سوم تمرينات بدني آسانا است كه كمك مي‌كند بدن آمادگي درك حقيقت را داشته‌باشد، در مرحلة بعدي نحوة نفس‌كشيدن پراناياما را آموزش مي‌دهند و كم‌كم رهرو مي آموزد كه چگونه در مرحلة بعد بر احساسات خود غلبه كند و آنها را تحت كنترل قرار دهد: پراتي ها؛  در مرحلة ششم تمركز ذهن دهارنا آموزش داده مي‌شود تا بتوان مرحلة هفتم را كه همانا در بينش يا عبادت فكريدهي يانا است بهتر بگذراند. در مرحلة آخر رهرو به درك حقيقت ساماري دست خواهد يافت، مرحله‌اي كه درونش صاف و ديده‌‌اش روشن خواهد شد.

بودا راه ميانه را جهت رسيدن به رستگاري سفارش مي‌كند، او معتقد است كامراني و خودآزاري هردو رنج به ارمغان مي‌آورد. بودا با بيان چهار حقيقت عالي و هشت راه رهايي از رنج، مسيري را براي بشريت جهت رسيدن به رستگاري ارائه مي‌دهد.

حقيقتِ اول: زندگي را سراسر رنج مي‌بيند، زاييده‌شدن رنج است، پيري رنج است، بيماري، مرگ، دوربودن از عزيزان، محشوربودن با ناعزيزان، نرسيدن به آرزو همگي رنج است.

حقيقتِ دوم: از خاستگاه رنج سخن مي‌راند و خاستگاه آن را تشنگي مي‌داند، چشم شكلي را مي بيند، گوش صدايي را مي‌شنود، بيني بويي را مي‌بويد، زبان مزه‌اي را مي‌چشد، تن چيزي را لمس مي‌كند و جان همة آنها را مي‌خواهد، پس همه از تشنگي برخاسته مي‌شود.

حقيقتِ سوم: راه رهايي از رنج وجود دارد.

و در حقيقتِ چهارم راه رهايي از رنج به هشت مرحله تقسيم مي‌شود كه تمامي آنها به فرونشاندن تشنگي كمك مي‌كند، كمك مي‌كند كه چگونه : رها كرد!...روگردان!...آزاد و وارسته شد...

مرحلة اول شناخت است يعني چهرة حقيقت عالي را خوب شتاخته با ايمان كامل قدم به مرحلة بعدي گذاشت.

مرحلة دوم راستي و درستي در انديشه است، انديشة آزادي از شهوت، بدخواهي و ستمگري و انديشة كمك‌كردن، مهرورزيدن و دوست‌داشتن.

مرحلة سوم راستي و درستي در گفتار است، شايد كه بتوان هنگام صحبت همواره انديشيد كه چه بايد گفت بلكه بايد سخن‌راندن را آموخت، همانگونه كه راننده‌اي در هنگام رانندگي در زمان برخورد با موانع ناخودآگاه ترمز مي‌كند و وسيلة نقلية خود را از بين ترافيك سنگين روزگار صحيح و سالم به مقصد مي‌رساند، موقع سخن‌گفتن بايد حركت را موزون كرد و صحيح و سالم به مقصد رسيد.

مرحلة چهارم راستي و درستي در كردار مي‌باشد، رهرو بايد از آزردن و كُشتن زندگان، از گرفتن چيزي كه به او نداده‌اند، دزدي، بي عفتي، زناكاري و...روگردان ياشد.

گام پنجم راستي و درستي در زيست است، از شغلي كه در آن آزار ديگران باشد مانند اسلحه‌فروشي، فروش موجودات زنده، كلاهبرداري و مشروب‌فروشي خودداري كند.

مرحلة ششم كوشش و تلاش براي دور ماندن از بدي و غلبه بر چيزهاي ناشايست است، شكوفاندن و نگاهداشتن هر آنچه سزاوار و شايسته است در اين مرحله شكل مي‌گيرد.

مرحلة بعدي آگاهي است كه در اين مرحله انسان ياد مي‌گيرد كه نظّاره كند، نظّارة تن، افكار و احساسات خود، گامهاي خود را ببيند كه از كجا آمده و به كجا مي‌رود تا به آگاهي كامل دست يابد، به افكاري كه خلق مي‌كند آگاهي داشته‌باشد و احساسات خود را خوب بشناسد.

مرحلة آخر يكدلي است، مرحله‌اي كه ديگر...خوشي ديگران خوشي تو...و ناراحتي آنها غم تو...در اين مرحله مهر، همدردي، شادي و يكسان‌دلي را مي‌آموزيم، اگر ما را سرزنش كنند و اين انديشه در ما پيدا شود كه چرا سرزنش كرده‌اند، يكسان‌دلي از بين مي‌رود. اگر در اين و يا آن كار ناكام شويم و اين انديشه در دل ما افتد كه كارمان به شكست انجاميده‌است، يكسان‌دلي از ميان مي‌رود. در اين مرحله پندارهاي من و....از آنِ من از دل بيرون مي‌رود. در اين مرحله دل‌كندن و وارستن آغاز شده‌ و انسان به رستگاري مي‌رسد.

عرفان اسلامي هفت وادي را جهت رسيدن به حقيقت كلي ارائه داده‌است كه در اين وادي ها مسير حركت از نقص به كمال، حركت به سوي او (اويي كه جز خود نيست و اما تو خود دور از اويي و صد البته كه در اين حركت نياز به چراغ و مشكات بديهي است) نشان داده شده‌است.

وادي نخست وادي طلب است، يعني خواستن و طلب كردن چيزي بعد از وجود آن، بايد نمونه‌اي باشد، جستجوكردن مراد و مطلوب، مطلوبي كه در وجود طالب است و طلب عبارت است از معرفت خدا به دليل.

عشق مهمترين ركن طريقت است و اين مقام را تنها انسان كامل كه مراتب كمال را پيموده درك مي‌كند و عاشق در مرحلة كمال به حالتي مي‌رسد كه از خود بيگانه مي‌گردد و ميان خود و معشوق هيچ واسطه‌اي نمي‌بيند و منيّت از ميان برداشته مي‌گردد

گام بعدي معرفت است، شناخت آنچه كه بايد ديد، معرفت مانند شمعي انسان را از مسيرهاي گمراهي نجات مي‌دهد و سير واقعي زندگي را به او نشان مي‌دهد، با نور معرفت حركت را آغاز مي‌كنيد و پا در راه طريقت مي‌گذاريد، همينكه به حقيقت اصلي رسيديد ديگرنور شمع در مقابل نور حقيقت چيزي را به شما نشان نمي‌دهد، آرام گرفته و شمع را به دستِ  نو رهروان مي‌دهيد.

و بعد از آن مرحلة استغناء  است، مرحله‌اي كه ديگر مال دنيا ارزشي ندارد، تأييد و يا سرزنش بندگان خدا ارزشي ندارد، براي آن‌كس كه به اين وادي رسيده‌باشد، دل‌كندن از آنچه براي ديگران مهم است، راحت و بي‌دغدغه مي‌باشد تا...

 به مرحلة بعدي يعني توحيد يا يگانه نمودن و يكي گفتن پروردگار و بيزارشدن از غيرخدا قدم  بگذارد.

در اينجاست كه سالك به وادي حيرت مي‌رسد، حيرت غفلت از دانائي‌هاست، غفلت از خود و خوديت‌هاست

بعد ازحيرت قدم به مرحلة نهايي يعني فقر و فنا مي گذارد فنا، فناي عبد است در حق، تبديل صفات انسان است به صفات الهيّه، همان مفهوم اناالحق و فنا عبارت است از نهايت سير الي‌الله.

...آنچه را ديگران گفتند آموختم و آنچه را آموختم عمل نكردم، شايد كه پايه‌هاي زندگي اين‌چنين است و بايد از ريشه تغيير نمود. شبهاي بسيار با دلي غمبار رو به خدا كرده گريه‌كنان تقاضاي عفو و بخشش نموده و فرداي آنروز دوباره همان كه بايد باشم،  هستم. بارها بر خود لعن و نفرين كرده كه ديگر از فلان كار دست كشيده و زندگي را نظم مي‌بخشم، باز روز ديگر همان است كه بايد باشد.

بگذار به جاي سرزنش  به نظّارة خودم پرداخته و بدون هيچ گله‌اي، بگذارم و بگذرم. در اين گذشتن شايد به چيزي برسم كه از آنِ خودم باشد و باورش آسانتر...ساختن اسباب‌بازي براي خود شايد بهتر از بازي با اسباب‌بازي ديگران باشد.

و اين‌چنين است كه من زندگي را به دو بخش جبر و اختيار تقسيم كردم.  اولين بخش پنچ مرحله دارد و همه از آن مي گذرند.

مرحلة اول به دنياآمدن است. در اين مرحله ژن، تيپ، نام و نشان، محلّه و...همه و همه تعريف شده‌اند؛ مرحلة بعدي جبري است در دل جبر، جبر طفوليت، مرحله‌اي كه به تو آنچه را كه آنها مي‌خواهند مي‌آموزند، در اين مرحله هيچ نقشي بازي نمي‌كني، گاهي يك نه بزرگ بر عليه همگان مي‌شوي اما تنها به ظاهر مي‌شوي چرا كه در نهايت اين محيط اطراف توست كه به نه‌بودن تو شكل مي‌دهد، پايه‌هاي زندگيت شكل گرفته‌اند؛ گام بعدي گام نمايش است، آنچه را به تو آموخته‌اند نمايش مي‌دهي، درس مي‌خواني به طريقي كه آنها مي‌خواهند، حرف مي‌زني به نحوي كه آنها گفته‌اند، مي‌نشيني، راه مي‌روي، مي‌دوي و...به طريقي كه از تو خواسته‌ شده‌است؛ گاهي اعتراض مي‌كني، شورش مي‌كني، عناد مي‌ورزي، خلاف مي‌كني...ولي همه را مستقيم و غيرمستقيم از تو خواسته‌اند و پايه‌هايش را برايت ريخته‌اند؛ مرحلة چهارم مبارزه است، از نمايش زندگي به شكلي كه مي‌خواهند خسته‌اي و مي‌خواهي خودت باشي، شايد آنچه كه آنها به تو آموخته‌اند صحيح باشد اما تو مي‌خواهي كه خودت باشي، پس برمي‌خيزي و مبارزه مي‌كني، براي آنچه كه مي‌خواهي مي‌جنگي نه براي آنچه به تو آموخته‌اند، در اين مبارزه بارها و بارها شكست مي‌خوري، سرزنش مي‌شوي ولي مي‌خواهي كه خودت باشي، جواني و جوياي نام، نقشه مي‌كشي تا پيشرفت كني و اگر چنين نشود و به اهداف خود نرسي مانند ميوة خامي هستي كه اميدي در مراحل بعدي براي تو نيست؛ مرحلة بعدي ماسك است، مي‌آموزي كه هر آنچه را كه هستي نبايد نشان دهي، بايد مواظب بود، كم‌كم پخته و پخته‌تر مي‌شوي و ماسكت ضخيم و ضخيم‌تر و گاهي چنان از اصل خود دور مي‌شوي كه ديگر اميدي براي رفتن به مراحل بعدي نيست، در اينجاست كه پيشرفت مي كني، زمين مي‌خري، منزل مي‌خواهي و اسباب‌بازي‌هايت كاملاً متفاوت مي‌شود، به پولدارشدن دوستان رشك مي‌بري و از بي‌پولي خودت رنجور مي‌شوي اما آموخته‌اي كه نبايد چبزي را نشان داد بلكه بايد ماسك را حفظ كرد؛ از اين مرحله بستگي به خودت دارد كه مي‌خواهي به سوي بخش دوم يا اختيار حركت كني يا خير؟....

هرچند لزوم حركت، تمام‌شدن بخش قبلي است ولي رفتن و گيرنكردن مشكل است، در اينجاست كه اختيار تو بيشتر مي‌شود، مي‌خواهي بيدار شوي و يا همانگونه كه تاكنون سرنوشتت را ديكته كرده‌اند ادامه مي‌دهي، همواره بيدارشدن سخت است، در خواب راه‌رفتن، كاركردن،...آسان است، بدين سبب است اندك مردمان راه به اين بخش مي‌جويند و در نهايت به  فرياد اناالحق مي‌رسند. اگر مي‌خواهي بيدار شوي پس نظّاره كن!...مرحلة اول نظّاره‌كردن است، نظّاره مي‌كني از كجا آمده‌اي و به كجا مي‌روي، افكار خود را بررسي مي‌كني كه از چه چيزي ريشه گرفته‌اند، شايد اگر حوصله‌اي باشد مكاتب مختلف را كه تاكنون آموخته‌اي دوره كني كه به چه رسيده‌اي؟...مي‌بيني كه تمامي زندگي : به وجودآمدن، نمايان‌شدن و ازبين‌رفتن است، تن را نظّاره مي‌كني و انديشه را و احساس را؛ با نظّاره‌كردن به مرحلة بعدي يعني شناخت مي‌رسي، سعي مي‌كني همه چيز را همانگونه كه هست بشناسي، مي‌فهمي كه انسانها همينگونه تربيت شده‌اند و شايد شانسي براي تغيير آنها نباشد، نقش جوامع را در تربيت انسانها درك مي‌كني، مي‌بيني جوامعي هستند كه ارزشهاي ديگري كاملاً مخالف آنچه آموخته‌اي دارند و خوشبخت زندگي مي‌كنند، مي‌بيني كه فاصلة من و منِ برتر در جوامع مختلف متفاوت است و هرچه در جامعه‌اي اين فاصله كمتر باشد افراد آن راحت‌تر زندگي مي‌كنند، ياد مي‌گيري كه چه چيز را مي‌تواني تغيير دهي و با چه چيز سازگار شوي، در اينجاست كه مي‌آموزي هرچه بيشتر بداني رنجي برايت به بار نمي‌آورد، با شمع شناخت به سوي معشوق واقعي حركت مي‌كني؛ يكي از علائم رسيدن به اين مرحله سكوت است؛ مرحلة سوم رهاكردن  است، در مرحلة قبلي آموختي كه چگونه نظّاره كني و حال رها مي‌كني، نداشتن را مي‌آموزي و مي‌آموزي كه خود و يا من در كار نيست وازآِنِ‌من هم وجود ندارد، ناداني و انديشه بهخود رنج به بار مي‌آورد و مانع عاشق‌شدن مي‌شود، ديگر سرزنش نمي‌كني و از سرزنش ديگران آزرده نمي‌شوي، پيروزي و شكست براي تو خوشحالي و يا نگراني بوجود نمي‌آورد، اگر دار و ندارت از بين برود اين انديشه در دل تو پيدا نمي‌شود كه هرآنچه از آنِ تو بود از دست رفته‌است ، انديشه‌هاي من و ازآنِ من  از دل تو بيرون رفته و براي مرحلة بعدي آماده‌اي؛ بعد از نظّاره بر همه چيز و شناخت آنها و رهاكردن، عاشق مي‌شوي، همه را دوست داري، از كسي گله‌اي نداري، عشق مي‌ورزي زيرا كه خدا را در همة انسانها مي‌بيني، نگاه مي‌كني و گرماي عشق خود را به همگان يكسان مي‌بخشي، از خوشي ديگران خوشحال مي‌شوي و پيشرفت آنها در زندگي براي تو لذّت به ارمغان مي‌آورد، ناراحتي آنها براي تو غم و اندوه به دنبال دارد؛ مرحلة نهايي آرميدنِ آرام و راحت است، آرميدني بدون دغدغه، بدون ترس از تاريكي قبر، بدون هراس از آتش جهنم، بدون اميد و عشق به بهشت جاوداني چرا كه رهرو در مرحلة قبلي به بهشت جاوداني دست يافته‌است.

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 3:30 توسط شمع روشن |


...ريشه‌هايم را بزن...

ريشه‌هايم را بزن...

         مرگ آيينم را بگو!....

                       بازتاب آن شبِ يلداي زيبا را بگو!....

من دگر آن زاهد مدح گوي دربار نيستم...

                     من دگر آن صوفي هوهوگوي بنشسته در كوهسار نيستم...

                      من دگر نيستم،

                     آري من دگر...

                                    - نيستم...

ريشه‌هايم را بزن...

                              از ريشه‌هايم خسته‌ام...

مرگ فردايم را بگو...

                            من دگر بشكسته‌ام...

            بازتاب آن شب يلداي زيبا را بگو...

                                                                       من كنون آن ظلمت زيبا را...

                                                                                                       - جسته‌ام

من دگر مست و قلندرِ...

                                         شبروي كوي دلدار

                                                                        - نيستم...

من دگر هستي نيستم...

                                  كردار نيستم،

                                                  پندار و گفتار نيستم، من دگر نيستم،

                                                                                                         من دگر

                                                                                                          - نيستم....

                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:51 توسط شمع روشن |


بیش از آن چه که ثصور کنید مردم با شما به گونه ای رفتار می کنند که شما خود از آنها خواسته اید

                             به سوی روشن ضمیری: آنتونی د.ملّو

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 22:30 توسط شمع روشن |


••••• زمزمه ها •••••

قطره‌آبي بودم در دل درياي موّاج:...

                                - كثرتي در وحدت و وحدتي در كثرت،

چه بودم؟...

چه شدم؟...

چه كردم؟...

نمي‌دانم، فقط مي‌دانم كه:

همه چيز بودم و هيچ!...

هيچ بودم و همه چيز!....

انرژي بود يا توان بود؟...

حركت بود؟...

ماندن بود؟...

هرچه بود به پروازم درآورد.

از ريشه‌هايم بيرونم كشيد،...

به سوي آسمان در حركت،

به سمت و سوي سختي و درد و آشنايي، خوگرفتن، گيركردن و...

                                                                       به سوي وابسته‌بودن...

هوا سرد بود و سرما بر سرِ ما هم‌چنان  مي كوفت چكش‌ها...

چنان سنگين و مغرور گشتم،

كه از  اوج به ژرفناي قهرِ روزگاران فرو رفتم.

قطره‌اي بودم در دلِ خاك،

به عمق خاك در حركت...

با عبورم از لابلاي ذرّه‌هاي روزگار خاك،

مي‌گرفتم آن‌چه مي‌بايد گرفت.

قطره‌آبي بودم در دل خاك با تمامي محلول‌هاي ناباب.

مي‌گذشتم از كوچه‌هاي غريب آشنايي،

مي‌خفتم بر ديوارهاي بلند شب تنهايي

ذرّه‌هاي روان خويش را در ميان تپّه‌ها به خاك مي‌سپردم.

آرزوهاي خود را به گُل مي‌گفتم،

گاهي از گُل به چمن‌زار روزگار پا مي‌گذاشتم،

گاهي قطره‌اي در دل ليوان بر تشنه‌لبي،

گاهي قطره‌اي در سيل خرابان روزگاري،

به هر سو به جستجو بودم و حركت،

نمي‌دانم چه مي خواستم؟...

نمي‌دانم چه بودم  من؟...

چه شدم؟...

چه كردم؟...

حركتي بودم در دل خاطره‌ها...

آلاينده‌هاي روزگار چنانم كرد كه ديگر شايستگي به درياپيوستنم نبود،

پس چرخيدم و چرخيدم،

به آسمان رفته،

دوباره در زمين فرو رفتم...

دوباره و دوباره اين اتفاق افتاد...

و...من هر بار دل در گروي ياري تازه، آلوده و آلوده‌تر شدم....

دريا را ديدم...

در خاك فرو رفتم...

همسري رؤيايي به همراه كودكاني زيبا، به امانت از درياي بيكرانم گرفتم...

رازها با آنها داشتم...

خانواده‌اي دريايي...با...پدري!...گيركرده در خاك و به عشقِ دريا سوخته!...

رفت و رفت و رفت....

تا آنجا كه آوازي بر لبان كودكانم...

به گوشم...

ساز دلبستگي مي‌نواخت...

تا بدانجا كه گرماي نفس همسرم در جانم مي‌نشست...

و دل را به دنيا مي دوخت...

تا آنجا كه  انفاس گرم روزگار...

دلبستگي را همراه خود به دنياي پوچِ هستي...

به نابودي مي‌كشيد...

تا به‌آنجا كه...

لذّتِ قدرتِ در رأس‌نشستن به پايم زنجير مي‌زد...

و تا.... آنجا كه...

لذّت شهوت زنان كور بياباني به دنبالم مي‌كشيد....

نمي‌دانم چه بود؟...

من بودم و آنچه مي‌بايد بود....

ولي مي‌دانم كه همواره آواز دريا را مي‌شنيدم...

                                           كه مرا به سوي خود مي‌خواند...

پايم در گِل گير كرده‌بود...

نمي‌توانستم بِبُرم و به سوي دريا جاري شوم...

در لابلاي ذرّات خاك به دنبال ريشه‌اي مي‌گشتم...

                                                     تا شايد مرا جذب كند...

و...نواي عشق را به گوشم بخواند...

به دنبال نشانه‌اي از دريا بودم...

صدايش را مي‌شنيدم...

و...اما!... باورش نمي‌آوردم...

ريشه‌ام را نيز باور نداشتم...

دوباره دل مي‌بستم  تا به ريشه‌هايم برسم...

راهي بود و طريقي...

پا در راه طريقت گذاشتم،...

از زيرزمين خرابات به سوي دريا رفتن راهي بود بس دشوار...

ياراي آن را نداشتم...

صداي آوازش را شنيدم!!!

شبي بود و دلداري، عشقي بود و صفايي،

كودكي بود و بيماري، خانواده‌اي و دل‌افكاري،

ديني بود و مذهبي، آييني بود و مسلكي...

اما هيچ نبود...هيچ...پنهان در همه چيز...

مي‌ديدم و  مي‌طلبيدم...

مي‌خواستم و مي‌رفتم...

عاشقي ناباور به عشق خويشتن...

دلداري ...... به يار خويشتن...

چه شد؟...

اتفاقي بود؟...

جبري بود؟...

صداي آوازش مرا به خويش مي‌خواند...

چو رو بر گرداندم ديدمش!...

دريا بود و دريا، موج بود و موج،...

ريشه‌هايم در امواجش مستانه مي‌رقصيدند...

در راه طريقت پا گذاشته‌ام...

نمي‌توانم از آن بگريزم...

بايد رفت...

زيرا ماندن...

در تاريكي تنهايي شب، سوختن،

 و در شلوغي غربت روز، يخ‌بستن است.

خواهم كه برخيزم، از خاك بركَنم و به سويش روم...

من او را ديدم...

اما دريغا كه در ديوارهاي بلند شبِ تنهايي،

و آشنايان غريب روز گير كرده‌ام.....

پا در راهي گذاشته‌ام كه ياراي رفتن ندارم،..

و ماندن را جايز نمي‌شمارم...

نداي شيرينش مرا مي‌خواند،

اما...افسوس كه ذرّه‌هاي روان خويش را،

در اين كوچه‌هاي بلند و تاريك پراكنده‌ام...

و آرزوهاي كودكيم را،

ميان اين تپه‌ها به خاك سپرده‌ام....

چگونه مي‌توانم از آنها بگذرم؟...

و يا چگونه مي‌توانم آنها را با خود ببرم؟...

آواز صداي كودكم را چگونه مي‌توانم با خود ببرم؟...

كه اين زبان و لبان اوست،

كه به آوازش بال‌هاي پرواز مي‌دهد...

اما ديگر پا در راه گذاشته‌ام،

ريشه‌هايم صدايم مي‌زنند،

كِشتي شوقم با بادبان‌هاي بركشيده،

                                  چشم به‌راه من است،...

در ميانة راه خشكم زده‌است!...

چگونه مي‌توانم پيله‌هاي برونم را بشكافم؟..

و پروانه‌وار به فانوس دريايي حقيقتم برسم؟...

نورش را مي‌بينم، اما چكنم كه زميني‌ام،

                                     و در خاك گير كرده‌ام،...

گيرِ من لباس نيست كه از تن درآورم،

                                           پوستي است كه بر تن چسبيده است....

انديشه‌اي نيست كه فراموشش كنم،...

دلي است كه با گرسنگي و تشنگي شيرين شده‌است...

اما... در مسير پيچاپيچ زندگي به سمت دريا مي‌روم،

دريايي كه به رودخانة وجودم آرامش و آزادي مي‌دهد،..

و بر غمِ تنهايي‌ام چيره مي‌شود...

ديگر در راه طريقت پا گذاشته‌ام،

عاشق و دل‌بسته  به سوي دريا مي‌روم....

تا دوباره قطره‌اي شوم در دل او،

سكوني شوم در حركت،

پاياني شوم بي‌انتها،

دريايي شوم پرموج،

يكتايي شوم پردانه،

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 21:41 توسط شمع روشن |


 

         به نام آن که آگاهی مطلق است

گاهی از خود سئوالاتی می­پرسم و خود به آن­ها پاسخ می­دهم.

به عنوان مثال:

ـ آیا اگر مولا علی(ع) به امکانات پیشرفته­ی اطلاع­رسانی قرن حاضر

دسترسی داشت، باز هم سر در چاه می­بُرد و سخن می­گفت؟

و بهتر آن دیدم که صفحه­ی نخست را به پاسخ خویش به این پرسش اختصاص دهم:

ـ آری، اگر امیر عرب حتی در عصر دهکده­ی جهانی ارتباطات به سر می­برد، باز هم حرف دل را به سینه­ی چاه می­گفت، زیرا که او پاکتر از آن بود که از بیان دردهایش به عنوان ابزاری برای خودنمایی بهره بگیرد.

اما من! من که حتی چنان علی(ع) هم نیستم.

آدمی هستم با تمامی خصوصیات خاص همه آدم­ها که گاهی اوقات در مورد انسان­شدن می­اندیشم، گاهی نیز درباره­ی حقیقت فکر می­کنم. شاید چنان سالکی باشم که تاکنون نتوانسته حتی با درون خویش سخن گوید، که تاکنون خود را محتاج حرف زدن با شما عزیزان ندیده­است.

هرچه دل تنگتان می­خواهد به عنوان نظردهی بگویید. شاید من بسی پلیدتر از آن را انجام داده باشم؛ اما یک چیز را خوب می­دانم و آن این که نمی­دانم کِه هستم و به کجا می­روم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 16:20 توسط شمع روشن |