
دست بر برگ خيال ميكشم
در درياي رؤيا
ماهياني را ميبينم
كه به دنبال دريا ميگردند.
درختاني سبز در دل جنگل
كه جنگل را نميبينند.
مورچگاني متحّد در پيِ نان
از آبشار تپهي خاكي رها ميشوند.
فريادهايي كه ميشكنند،
دل كوه را از براي فردا.
مردگاني كه در گورهاي خود،
به انتظار ميزباني موريانند.
پرتوي نوري كه با شتاب،
به اميد جانبخشيدن برگي،
به سوي زمين ميراند.
پروازهايي كه بر سر ساختمانهاي بزرگ
هوا را ستون خود ميسازند.
آدمياني كه در ميان الفاظ
نقشهايي ميسازند.
نقشهايي كه با حصار خويش
مرا به بند ميكشند.
حصارهايي كه در ميان كثرت درختان
وحدت جنگل را در هم ميكوبند.
گوهراني كه در ميان صدف پندار
از ديدن دريا محرومند.
قياسهايي كه با وزنههاي باطل
انسانفريبي ميكنند.
احساساتي كه افسار روزگار
به هر سويشان ميكشد.
در خيال واقعيت
همراه با نسيم
از تماميشان
عبور خواهم كرد.
فروغ صبحگاهي را خواهم ديد.
فرياد سكوت خواهم زد:
آري، آري، زندگي اين است،
ـ آمدن، پديدارشدن، رفتن.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:26 توسط شمع روشن |